لیست کلیه پارتهای رمان آقای سر دبیر : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 21
پوزخند زد. به طرفش رفتم و گفتم: ـ نازی دسته گله اما اون ماندانا... غرنده نگاهم کرد: ـ اون ماندانا چی؟ بگو دیگه... ـ دهن منو باز نکن طناز! با خشم گفت: ـ دلیل نمیشه چون آرایش میکنه و تیپ میزنه دختر بدی باشه. تو همیشه در مورد آدما از روی ظاهرشون قضاوت میکنی. روی صورت پرخاشگرش خیره بود...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 22
ـ نظر لطفتونه! منم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. خیلی دلم میخواست از نزدیک با خانواده نازی جون آشنا بشم. ـ از این به بعد خونمون بیا. نازیام تنهاست. هیچ کی رو نداره. با دخترعموهاشم صمیمی نیست. میگه هدیه مثل خواهرمه. صدای نازی را شنیدم که گفت: ـ حتی تو دبیرستانمم دوستی به خوبی هدیه نداشتم. ما...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 23
نازی فوراً گفت: ـ بله. و با ژستی خنده دار گفت: ـ قصد ازدواجم نداره! من و عمه نازی خندیدیم. عمه نازی با نگاه معناداری گفت: ـ انشاالله خوشبخت شی! و به طرفی رفت و شماره کسی را گرفت. چشمم به ساعت افتاد که شش بود و وقت رفتن. رو به نازی گفتم: ـ یه زنگ به بابام بزنم. و دستم را داخل کیفم بردم که ...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 24
ـ ندا! ندا با ظاهر معصومی که برای خودش درست کرده بود به طرفمان آمد. پدرم با نگاهش به من فهماند که چه کار باید کنم. سر به زیر گفتم: ـ نمیدونم طناز بهت چی گفته ولی معذرت میخوام که اون حرفارو پشت سرت گفتم. طبق معمول لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت: ـ اشکالی نداره عزیزم! خیلی خودم را کنتر...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 25
ـ میای بریم آرایشگاه ماندانا؟! تو رو جون هر کی دوست داری بیا باهام. اگه تو تاییدش کنی مامانم چیزی نمیگه. ابرو درهم کشیدم: ـ به من هیچ ربطی نداره! دستم را کشید و گفت: ـ خیله خب! ببخشید بابت اون روز... انقدر کینهای نباش دیگه! ـ باید از پدرمم معذرت خواهی کنی. ـ آخه نمیشه که سر اون قضیه ...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 26
ـ رفته بودی پیش ماندانا؟ توام؟!... نگاهش کردم. نمیدانستم چه بگویم. طناز ازم خواسته بود که از ماندانا بد نگویم. زیر لب گفتم: ـ نمیدونستم اینطوری میکنه. شب که پدرم آمد سعی داشتم باهاش رودررو نشوم. طناز را داخل اتاقم انداخته بودم تا به ابروهایم مداد بکشد. هیچ وقت اهل مداد کشیدن نبودم و بلد ...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 27
لحظاتی هر دو در نگاه هم غرق شدیم و هیچ نگفتیم. انگار از هم خوشمان آمده بود. با شنیدن صدای چند ضربه به در نگاهمان از هم جدا شد. نوید اجازه ورود داد. شایان داخل آمد و من آنها را تنها گذاشتم. فصل 12 طناز بالاخره کار خودش را کرد. استعفا داد و به گروه ماندانا و دوستانش پیوست. ندا به شدت نگران بود و...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 28
ـ آنتن نمیده. نگران نباش. مثل اینکه یکی از دوستاش که اونجا زندگی میکنه فوت کرده و بستگانش باهاش تماس گرفتند که بره اونجا. ـ کدوم دوستش؟! ـ منم مثل تو نمیشناسمش. امشب نوید اینجاست! متعجب به ندا نگاه کردم. شب ماندن نوید در غیاب پدرم در این خانه؟! نمیدانستم باید چه کار کنم. بابت نبودن پد...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 29
جا خوردم و به چشمان نیمه جدیاش نگاه کردم: ـ مگه بچهام که ناراحت شم؟ ـ تا جایی که میدونم حساسیت خاصی رو بابات و همه چیزایی که بهش مربوطه داری. پوزخند زدم و در دل گفتم: «حتماً اینارو ندا و طناز تو گوشت کردند.» لب باز کردم و با لحنی خونسرد گفتم: ـ بله درسته ولی چون شمااین ایرادی نداره. ل...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 30
ـ ببخشید... نمیدونم از کجا شروع کنم. راستش اولین باره در مورد یه موضوع مهمی میخوام حرف بزنم. یه کم هول شدم. یعنی وقتی می بینمت یه کمی هول میشم. فکر کنم... سکوتی طولانی کرد. منتظر حرفش مانده بودم. هر چند حدس زدن حرف دلش غیر ممکن نبود. مرا به یاد پسرانی که قصد خواستگاری داشتند میانداخت. با...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 31
نبود. به اداره که رسیدم مستقیم به سمت اتاقم رفتم و روی صندلیام نشستم. درد مچ دستم بیشتر شده بود. با دست چپم گرفته بودمش و ماساژش میدادم که نازی آمد. با دیدنم نگران شد و گفت: ـ سلام. دستت چی شده هدیه؟ سرم پایین بود و چهرهام از ناراحتی درهم رفته بود. هنوز نتوانسته بودم صحنه تلخ صبح را فرامو...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 32
در فکر فرو رفتم. تا حدودی حق با نوید بود. وقتی صبح دخترک را در آن شرایط دیدم، تنها راه حلی که برای حل مشکلش به ذهنم رسیده بود تهیه گزارش بود. نوید ادامه داد: ـ من کسایی رو میشناسم که میتونن حامی مالی این بچه باشند. حتی سرهنگ سعیدی خیرینی رو سراغ داره که میتونن به مادر این بچهام کمک کنند ...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 33
مقابلش بنشینم و حالا... آنقدر خجالت زده شده بودم که چشم به پانسمان دستم دوختم و از نگاه کردن در چشمانش امتناع کردم. ـ هدیه خانم! سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. ـ بهتری؟درد دستت آروم شده؟ لبخند بر لبم آمد و با احساساتی که سعی داشتم مخفیشان کنم نگاهش کردم و گفتم: ـ بله خوبم. پیش خدمت با غذا...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 34
صدایش را نصیحتگونه شنیدم: ـ دختر تا یه زمانی خواستگار خوب داره بعدش... با نگاهی عمیق به صورتش خیره ماندم. پس همه این حرفها مقدمهسازی برای شوهر دادن من و خلاصی از شرم بود. ناراحت شده بود که تلفنی جواب رد به شایان داده بودم. برای لحظهای پر از خشم شدم و حس انتقام در درونم شعله ور شد. در چشمانش...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 35
ندا دست او را کشید و با خود به اتاقی برد و در محکم بسته شد و صدای جر وبحثشان بالا رفت. نوید اخم کرده و جدی بود. ـ اوضاع خونه هر شب همینه؟ ـ بعضی وقتا بدترم هست. نگاهش متوجه پانسمان دست چپم شد. ـ دستت چطوره؟ ـ ممنونم خیلی بهتره. به سمت اتاق طناز راه افتاد و گفت: ـ میرم با طناز صحبت کنم....
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 36
ـ راستی سرهنگ سعیدی در مورد کودک کار باهام صحبت کردند. لحظهای حس کردم رنگ صورتش عوض شد. حتماً نگران شده بود که سرهنگ سعیدی چیزی در مورد زد و خوردش با ناپدری دختر بچه به من گفته باشد. مانده بودم که بابت آن موضوع صحبت کنم یا نه که پشیمان شدم و ادامه دادم: ـ گفتند شرایط دختر بچه خیلی بهتر از قبل...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 37
آنقدر اوضاعم به هم ریخته بود که نمیخواستم جواب بدهم اما یکدفعه به موبایلم زنگ زد و مجبور شدم گوشی آیفون را بردارم: ـ بله؟ ـ باز کن! آنقدر محکم و جدی گفت که مطیعانه در را باز کردم. بعد هم با سرعت به طرف اتاقم دویدم و لباس مناسب پوشیدم و جلوی در رفتم. همین که در آپارتمان را باز کردم با نوید رو...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 38
نمیدانم چرا در آن لحظات دلم میخواست باور کنم که ندا مانند یک مادر واقعاً نگرانم است. شاید چون به شدت نیازمند یک توجه مادرانه بودم. صدای نوید را شنیدم: ـ اگه خوب نیستی بریم دکتر. حس میکردم صورتم سرخ و پر التهاب شده. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: ـ ممنون. اگه استراحت کنم خوب میشم. طناز هم کم...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 39
ـ ندا و طناز خیلی نگرانت بودن. من ازشون خواستم برن خونه و استراحت کنن. ـ کار خوبی کردین. اگه بودند روی دیدنشون رو نداشتم. ـ ندا رو مادر خودت بدون! یاد کابوسم افتادم و ترسیدم تا حدی که دلم نخواست ندا را ببینم. موضوع را عوض کردم و گفتم: ـ به پدرم که چیزی نگفتین... ـ نه... پدرت چیزی نمیدونه...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 40
نازی گفت: ـ راست میگه هدیه. خیلی خودشو قبول داشت. تو هر جمله که حرف میزد ده تا تعریف از خودش بود. من و آقای کامیاب دیگه از دستش کلافه شده بودیم. در حالی که از نبودم راضی بودم گفتم: ـ اگه شغلم ایجاب نمیکرد اصلاً با همچین کسایی طرف نمیشدم. شایان تایید کرد و گفت: ـ منم همینطور. ولی خدا...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
