پارت سی و چهارم :

صدایش را نصیحت‌‌گونه شنیدم:
ـ دختر تا یه زمانی خواستگار خوب داره بعدش...
با نگاهی عمیق به صورتش خیره ماندم. پس همه این حرفها مقدمه‌‌سازی برای شوهر دادن من و خلاصی از شرم بود. ناراحت شده بود که تلفنی جواب رد به شایان داده بودم. برای لحظه‌‌ای پر از خشم شدم و حس انتقام در درونم شعله ور شد. در چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ خیلی دوست داری من از این خونه برم؟
لحظه‌‌ای فقط نگاهم کرد. لب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    واییییی خدا چقدر قشنگ مرسییی😘😘

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️