لیست کلیه پارتهای رمان آقای سر دبیر : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 81
ـ یه سری ملک و املاک از پدرم بهم رسیده و میتونم برای فروششون اقدام کنم. حیرت زده داشتم به نوید نگاه میکردم. واقعا راست میگفت؟ داشت زندگیاش را برای آزادی پدرم میداد؟ قابل باور بود؟! وقتی متوجه شگفتیام شد گفت: ـ چرا انقدر تعجب کردی؟ مگه پدرت تا آخر عمر بدهکار من میمونه؟ بالاخره این ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 82
ـ دیگه اینجا نیاین. ممکنه صاحب خونه مشکوک شه. ـ اما تماس تلفنی رو حتماً دارم... اگه جواب ندی... حتما میام اینجا... اینو مطمئن باش. با خودم فکر کردم که انگار هیچ راه فراری ازدست نوید ندارم و باید حضور او را در زندگیام بپذیرم. سرم را فرود آوردم و گفتم: ـ فقط تماس تلفنی! خداحافظی کرد و رفت....
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 83
ـ بیا بریم برات یه چیز خوب درست کنم. پونه که حسودی کرده بود به سمتم آمد و گفت: ـ من چی؟ خم شدم و گونهاش را بوسیدم و گفتم: ـ توام با خودم میبرم عزیزم. عروسک خاله! و دست هر دویشان را گرفتم و با خودم به اتاقم بردم. هر دو مودبانه سمتی نشستند و منتظر شدند ببینند برایشان چی دارم. داخل آشپزخانه...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 84
پیش خدمت که از راه رسید، نوید سفارش قهوه و نسکافه و کیک داد و دنباله نگاهش را به من داد. ـ خوبی؟ به یاد حرفهای شایان افتادم که شاید دیدارهایش با من و حمایتهایش به خاطر مهر و علاقه بود. بیشتر در صورتش دقیق شدم. جدی بود. چیزی نشان نمیداد. اندیشیدم: «لعنتی! هیچوقت نمیشه از احساست سر در آورد.»...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 85
ـ بیخود باهاش صحبت میکنی. همین الان وسایلتو جمع کن دارم میام دنبالت. لازم نکرده اونجا بمونی. پدر و مادر اون پسر میدونن تو چه شرایطی هستی و پسرشون داره برات چی کار میکنه؟ آنقدر تلخ و بد گفت که بغض سنگینی به گلویم چنگ انداخت. نوید داشت مرا تحقیر میکرد. که به خاطر شرایط بدی که خواهرش برایم ...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 86
لبخند تلخی بر لب شایان نقش بست. ـ پس همه چیزم برات تعریف کرده. ـ چرا منو تعقیب میکنی؟ ـ جواب منو ندادی؟ عصبی و کلافه شده بودم. دیروز داشتم به نوید جواب پس میدادم و امروز به شایان. دیوانه شده بودم بینشان. اخم کردم و گفتم: ـ شایان من بهت قولی دادم که اینطوری داری بازخواستم میکنی؟ بین ما...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 87
ـ فرخنده، حالا چی کار به این طفلک داری؟ دو دیقه اومده اینجا دلش باز شه. فرخنده خانم نگاهی به ناهید خانم انداخت و مثل بچهها ناراحت شد وگفت: ـ من که چیزی نگفتم. گونهاش را بوسیدم و گفتم: ـ فرخنده خانم باور کنید فعلا قصدش رو ندارم. میدونم شما چقدر مهربونید و به من محبت دارین. اخمهایش باز ...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 88
لحظهای از فکر ناهید خانم درباره نوید خندهام گرفت. یعنی ناهید خانم فکر کرده بود نوید زن و بچه دارد؟! به زحمت جلوی خندهام را گرفتم و گفتم: ـ نه مجرده. ـ من براش دختر خوب سراغ دارما. تمام وجودم پر از حسادت شدند. ـ فعلاً قصد ازدواج نداره. ناهید خانم بی خبر از همه جا اصرار کرد: ـ چرا مادر؟...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 89
خدایا! کمکم کن! دو ساعت گذشت. تماس نگرفت. صدایش در گوشم زنگ زد که دیگر با من تماس نخواهد گرفت. حرفش یکی بود. شاید فکر میکرد با شایان عروسی کردهام و قرار است به عروسیمان دعوتش کنم. دیوانه شده بودم. کجا میرفتم؟ دم در خانهاش و التماس که بهم جا بدهد؟ پناه بدهد؟ به یاد طناز افتادم. کجا میبرد...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 90
روی تخت بیمارستان نشسته و نوید داشت قاشق محتوی سوپ را دهانم میگذاشت و من خجالت زده بودم. دستم را به سمت قاشق بردم و خواستم بگیرم که اجازه نداد و اخم کرد و چشم ریز کرد که سکوت کنم. لبخند کوچکی روی لبم نشست و دهان باز کردم. با آرامش قاشق را دوباره داخل ظرف سوپ فرو برد و دهانم را باز کردم و قاشق ر...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 91
ـ شب میرم خونه ندا. میتونی از پس خودت بر بیای؟ ـ معلومه که میتونم. ـ اصلاً دلم نمیخواد شب تنها بخوابی ولی چارهای نیست. به زودی این تنهایی تموم میشه... برای هردومون. لبخند زدم و گفتم: ـ نگران من نباشین. خیالتون راحت باشه. ـ اگه به چیزی نیاز داشتی باهام تماس بگیر. ـ حتماً. تماس را...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 92
نوید روی صندلی زندان و مقابل پدرم نشسته و در حال خواستگاری من از پدرم بود. ـ خیلی وقته که میخواستم از هدیه خانم خواستگاری کنم ولی موقعیتش پیش نمیاومد. خیلی دلم میخواست اینجا در موردش باهاتون حرف نزنم اما خودتون میدونید فعلاً بیرون اومدنتون ممکن نیست. هدیهام گفته باید با شما صحبت کنم. ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 93
ـ دلت میخواد با یه روانشناس یا یه روانپزشک صحبت کنی؟ شاید بتونه کمکت کنه. ـ خودم یه قرص خوب دارم. فنجان چایش را برداشت و کنجکاو پرسید: ـ چه قرصی؟ ـ اسمش نویده. الانم روبه روم نشسته. در چشمان شیطنت آمیزم نگاه کرد و خندید. ـ نوید! ـ جانم! ـ من فکر میکنم حالم با عوض شدن خونه بهتر میش...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 94
صدای زنگ باعث شد از یادآوری خاطراتمان بیرون بیاییم. نگاه کنجکاو هر دویمان به سمت آیفون رفت و با دیدن طناز غافلگیر شدیم. نوید از جا برخاست و در حالی که سعی داشت خونسرد باشد، گفت: ـ تو برو تو اتاق و درو قفل کن. من خودم یه جوری دست به سرش میکنم. هراسان گفتم: ـ یعنی میخوای بیاریش خونه؟ ـ نیار...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 95
این مرا مقابل نوید شرمنده نکند اما افسوس که طناز دیروز آب پاکی را روی دستم ریخته بود. ندا به هیچوقت کوتاه نمیآمد و با دیدن من بدتر هم میشد. صدای نوید مرا از افکارم بیرون کشید: ـ بازم که رفتی تو فکر. ـ نوید! نمیدونم چی بگم. از روت شرمندهام. ـ این چه حرفیه؟ ممکن بود به جای پدرت من تو ای...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 96
ـ قول خواهرانه بده که مادرت چیزی از این موضوع ندونه. ـ معلومه که قول میدم اما هدیه تا کی میخواین این رازو پنهان کنین؟ ـ تا وقتی که بابام از زندان بیرون بیاد. اون موقع تکلیف خیلی چیزا مشخص میشه. ـ اگه بابا از زندان بیرون بیاد طلاق مامان رو میده. ـ مادرت دادخواست طلاق نداده؟ ـ نه هنوز....
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 97
خندیدم و گفتم: ـ نه اینطوری مزهش بیشتره. به چشمان شیطنت آمیزم نگاه کرد و سرش را تکان داد: ـ امان از دست شما زنا که ما مردا رو با این کاراتون به کشتن میدین! دستانم را برداشتم و گفتم: ـ اگه کارت تموم شد بیا یه چایی خوشمزه با هم بخوریم. ـ حرفای خصوصی دخترونتون تموم شد؟ ـ مگه حرفای خصوصی د...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 98
ـ آقا ناصر مسئله من از ندا جداست. من تمام سعیم رو برای خوشبختی هدیه میکنم. اما کلام پدرم یکی بود. از جا برخاست و رفت و من و نوید را آشفته بر جای گذاشت. *** شب بود و تاریک. روی چمنهای پارک نشسته و به دور دستها خیره بودیم. سرم روی شانه نوید بود و در ذهنم هزاران فکر و سوال بی جواب. حال نوید هم...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 99
ـ اینا تقاص کاراییه که در حق شوهرت و دخترش کردی. ـ به خاطر انتقام از من با احساسات برادرم بازی کردی؟ ـ میتونی اینطوری فکر کنی. ـ نمیذارم نوید نگهت داره. لیاقت نوید تو نیستی. ـ توام لیاقت پدر من نبودی. خواست سیلی به صورتم بکوبد که دستش را در هوا نگه داشتم و فریاد زدم: ـ فقط به خاطر نوید...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 100
عروسی نکردهایم اتاق مشترک نداشته باشیم و او هم قبول کرده بود. چقدر دردمند و دل شکسته بودم. حرفهای ندا هنوز توی گوشم بود. نه! تحمل از دست دادن نوید را نداشتم. تازه داشتم طعم عاشقی را در کنارش میچشیدم. میمردم از دوری او و دوباره تنها شدنم! آهسته به سویش قدم برداشتم. مقابل کاناپه ایستادم و نگا...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
