پارت سی و دوم :

در فکر فرو رفتم. تا حدودی حق با نوید بود. وقتی صبح دخترک را در آن شرایط دیدم، تنها راه حلی که برای حل مشکلش به ذهنم رسیده بود تهیه گزارش بود. نوید ادامه داد:
ـ من کسایی رو می‌‌شناسم که می‌‌تونن حامی مالی این بچه باشند. حتی سرهنگ سعیدی خیرینی رو سراغ داره که می‌‌تونن به مادر این بچه‌‌ام کمک کنند که از شوهرش جدا بشه و خونه و زندگی داشته باشه.
سکوت کرده بودم. پس نوید آنقدرها هم سنگد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملوس

    0

    چیزی میل نداشت و کباب برگ سفارش داد؟😭

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۵ ماه پیش
  • سلام رمان قشنگیه

    1

    یه رمان متفاوت هم عاشقونه است هم اجتماعی خیلی چیزا رو یاد آدم میده

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!