پارت سی و دوم :

در فکر فرو رفتم. تا حدودی حق با نوید بود. وقتی صبح دخترک را در آن شرایط دیدم، تنها راه حلی که برای حل مشکلش به ذهنم رسیده بود تهیه گزارش بود. نوید ادامه داد:
ـ من کسایی رو می‌‌شناسم که می‌‌تونن حامی مالی این بچه باشند. حتی سرهنگ سعیدی خیرینی رو سراغ داره که می‌‌تونن به مادر این بچه‌‌ام کمک کنند که از شوهرش جدا بشه و خونه و زندگی داشته باشه.
سکوت کرده بودم. پس نوید آنقدرها هم سنگد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملوس

    0

    چیزی میل نداشت و کباب برگ سفارش داد؟😭

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۸ ماه پیش
  • سلام رمان قشنگیه

    1

    یه رمان متفاوت هم عاشقونه است هم اجتماعی خیلی چیزا رو یاد آدم میده

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️