پارت سی و نهم :

ـ ندا و طناز خیلی نگرانت بودن. من ازشون خواستم برن خونه و استراحت کنن.
ـ کار خوبی کردین. اگه بودند روی دیدنشون رو نداشتم.
ـ ندا رو مادر خودت بدون!
یاد کابوسم افتادم و ترسیدم تا حدی که دلم نخواست ندا را ببینم. موضوع را عوض کردم و گفتم:
ـ به پدرم که چیزی نگفتین...
ـ نه... پدرت چیزی نمی‌‌دونه.
ـ ممنون که نگرانش نکردین.
سرش را فرود آورد و گفت:
ـ برات سه روز مرخصی می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها محسنی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💝💝

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خیلی خیلی هیجان انگیز شده ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!