آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و دوم :
ـ نظر لطفتونه! منم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. خیلی دلم میخواست از نزدیک با خانواده نازی جون آشنا بشم.
ـ از این به بعد خونمون بیا. نازیام تنهاست. هیچ کی رو نداره. با دخترعموهاشم صمیمی نیست. میگه هدیه مثل خواهرمه.
صدای نازی را شنیدم که گفت:
ـ حتی تو دبیرستانمم دوستی به خوبی هدیه نداشتم.
مادر نازی گفت:
ـ خدا رو شکر نازی تو دفتر مجله تو رو دید و یه دوست خوب که همیشه دنبا

لطفا صبر کنید...

نازنین
0رمان عالی بود