پارت بیست و دوم :

ـ نظر لطفتونه! منم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. خیلی دلم می‌‌خواست از نزدیک با خانواده نازی جون آشنا بشم.
ـ از این به بعد خونمون بیا. نازی‌‌ام تنهاست. هیچ کی رو نداره. با دخترعموهاشم صمیمی نیست. میگه هدیه مثل خواهرمه.
صدای نازی را شنیدم که گفت:
ـ حتی تو دبیرستانمم دوستی به خوبی هدیه نداشتم.
مادر نازی گفت:
ـ خدا رو شکر نازی تو دفتر مجله تو رو دید و یه دوست خوب که همیشه دنبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین

    0

    رمان عالی بود

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!