پارت سی و هفتم :

آنقدر اوضاعم به هم ریخته بود که نمی‌‌خواستم جواب بدهم اما یکدفعه به موبایلم زنگ زد و مجبور شدم گوشی آیفون را بردارم:
ـ بله؟
ـ باز کن!
آنقدر محکم و جدی گفت که مطیعانه در را باز کردم. بعد هم با سرعت به طرف اتاقم دویدم و لباس مناسب پوشیدم و جلوی در رفتم. همین که در آپارتمان را باز کردم با نوید روبه رو شدم. شیک و آراسته در حال نظاره‌‌ام بود. دلم رفت. با صدایی که سعی داشتم لرزان نباشد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عالیه بانو 🙏

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرضیه جونم مرسییی❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۳ سال پیش
  • نن

    0

    حالا خوبه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️