آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و سوم :
نازی فوراً گفت:
ـ بله.
و با ژستی خنده دار گفت:
ـ قصد ازدواجم نداره!
من و عمه نازی خندیدیم. عمه نازی با نگاه معناداری گفت:
ـ انشاالله خوشبخت شی!
و به طرفی رفت و شماره کسی را گرفت. چشمم به ساعت افتاد که شش بود و وقت رفتن. رو به نازی گفتم:
ـ یه زنگ به بابام بزنم.
و دستم را داخل کیفم بردم که نازی فوراً دستم را انداخت:
ـ چی کار داری میکنی؟ زوده حالا.
ـ ممنون ناØ
لطفا صبر کنید...
