آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و هشتم :
نمیدانم چرا در آن لحظات دلم میخواست باور کنم که ندا مانند یک مادر واقعاً نگرانم است. شاید چون به شدت نیازمند یک توجه مادرانه بودم. صدای نوید را شنیدم:
ـ اگه خوب نیستی بریم دکتر.
حس میکردم صورتم سرخ و پر التهاب شده. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
ـ ممنون. اگه استراحت کنم خوب میشم.
طناز هم کمی دلسوز شد و گفت:
ـ اگه حالت خوب نیست برو دکتر هدیه.
از جا برخاستم و گفتم:<

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
2عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️