پارت سی و هشتم :

نمی‌‌دانم چرا در آن لحظات دلم می‌‌خواست باور کنم که ندا مانند یک مادر واقعاً نگرانم است. شاید چون به شدت نیازمند یک توجه مادرانه بودم. صدای نوید را شنیدم:
ـ اگه خوب نیستی بریم دکتر.
حس می‌‌کردم صورتم سرخ و پر التهاب شده. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
ـ ممنون. اگه استراحت کنم خوب می‌‌شم.
طناز هم کمی دلسوز شد و گفت:
ـ اگه حالت خوب نیست برو دکتر هدیه.
از جا برخاستم و گفتم:<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💕

    ۲ سال پیش
کپی شد!