دوست داشتی؟
slider

رمان آقای سر دبیر

  • زبان فارسی
  • 304.2K 👁
  • 811 ❤️
  • 723 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آقای سر دبیر

هدیه خبرنگار است و با پدر و نامادری و دختر نامادری‌اش زندگی می کند و از زندگی با نامادری و دخترش رضایت چندانی ندارد. اخیرا سر دبیر جدیدی با روحیه خشک و جدی‌ای وارد دفتر مجله شده که تا حدودی محیط را مشوش کرده و در این بین رفتارهایی از خود نشان داده که سوء ظن هدیه را برای رابطه ناسالمش با دختر نامادری‌اش فراهم کرده اما...

پارت اول

فصل 1
در خانه سر و صدا بود. دعوا بین من و خواهر ناتنی‌‌ام طناز که هیچوقت تمامی نداشت. طناز فریاد می‌‌زد:
ـ فکر می‌‌کنی چون سرکار می‌‌ری مادر من باید اتاقت رو تمیز کنه؟
و من هم با عصبانیت فریاد می‌‌زدم:
ـ مگه من به مامانت گفتم اتاقم رو تمیز کنه؟
ـ وقتی تو تمیز نمی‌‌کنی مادر من مجبوره تمیزش کنه. بهتره اینو بدونی مادر من کلفت تو نیست.
ـ توام بهتره بدونی من از آدمایی که تو مسائل شخصی زندگیم دخالت می‌‌کنن متنفرم!
ـ بس کنید!
هر دو برگشتیم و چشمم به چشمان نامادری‌‌ام ندا افتاد. با چشمان همیشه مرموز و مهربانش در حال نظاره ما بود.
ـ دعواهای شما دو تا تمومی نداره؟
ابروهایم هنوز درهم بود:
ـ همیشه طنازه که دعوا رو شروع می‌‌کنه.
نگاهش را این بار متوجه طناز کرد:
ـ من نیاز به دفاع تو ندارم خودم می‌‌تونم از خودم دفاع کنم.
طناز هنوز عصبی بود:
ـ چرا همیشه اجازه می‌‌دی ازت سوء استفاده کنه؟ برای چی همیشه کاراشو می‌‌کنی با این‌‌که می‌‌دونی قدرتو نمی‌‌دونه؟
ـ چون اونم مثل تو دخترمه!
پوزخندی پنهان از چشم ندا بر لبم نقش بست. هیچ‌‌وقت نمی‌‌توانستم حس خوبی به او داشته باشم چون می‌‌دانستم پشت ظاهر مهربانش یک دنیا ریا و حیله پنهان شده.
ـ برو سر کارت!
نگاهش کردم. با لبخند دلنشینی نگاهم می‌‌کرد. به یاد دوران کودکی‌‌ام افتادم. زمانی که برای اولین بار همراه پدرم به خانه ندا آمدم. ندا به صورتم لبخند زد اما همان شب از پشت درهای بسته اتاقش شنیدم که به پدرم می‌‌گفت: «عزیزم بهتر نبود هدیه پیش مادربزرگش باشه؟ اون با من غریبی می‌‌کنه.» بعد از آن روز دوباره به خانه مادربزرگم برگشتم اما طولی نکشید که مادربزرگم فوت شد و مجبور شدم دوباره به خانه ندا برگردم. نگاه از صورتش برداشتم و راهی محل کارم شدم.
به اداره که رسیدم، ده دقیقه از شروع کار گذشته بود. این اولین بار بود که تاخیر می‌‌کردم اما خیلی نگران نبودم چون می‌‌دانستم مدیر دفتر مرد با بخشش و بزرگواری است. همین که وارد دفتر شدم چشمم به دوستم نازنین افتاد که با کمی استرس در حال انجام دادن کارهایش بود. خوب می‌‌دانستم که استرسی شدن نازنین مربوط به اوضاع نابسامان دفتر مجله است اما مگر آن روز چه اتفاقی افتاده بود؟! لبخند زنان به سویش رفتم و گفتم:
ـ سلام خانوم خانوما... چیه؟ چرا انقدر مضطربی؟
نازنین نگاهم کرد و سعی کرد با چشمانش مرا متوجه چیزی کند اما من متوجه نشدم.
ـ چرا چشماتو اونطوری می‌‌کنی دیوونه؟ خب حرف بزن ببینم چی می‌‌گی؟
ـ این چه وقت اومدن به محل کاره؟
صدا، صدای مرد غریبه‌‌ای بود که تا به حال نشنیده بودم. متعجب برگشتم تا ببینم با من است که ناگهان با چهره سرد و جدی مرد جوانی رو به رو شدم که با چشمان تیزبینش به من خیره خیره نگاه می‌‌کرد. اندیشیدم: «این کیه دیگه؟ چطوری به خودش اجازه می‌‌ده به جای مدیر منو بازخواست کنه؟»
ابرویی بالا انداختم و محکم ایستادم و دست به سینه گفتم:
ـ فکر نمی‌‌کنم مجبور باشم بهتون جواب بدم.
ناگهان نگاهم به مسعود بهرامی یکی از همکارانم افتاد که از پشت سر او، لبش را می‌‌گزید. کنار مرد جوان که حالا با اخم در صورتم خیره بود ایستاد و گفت:
ـ خانم جوان ایشون آقای فرجام، مدیر و سردبیر جدیدِ دفتر مجله هستند.
قلبم فرو ریخت و رنگ از رویم پرید. آب گلویم که خشک شده بود را قورت دادم و به مدیر که در سکوت بدی به صورتم خیره شده بود، نگاه کردم و به سختی لب باز کردم:
ـ آه... من نمی‌‌دونستم...
حتی نگذاشت کلامم را تمام کنم. با عتاب گفت:
ـ بیرون!
و با قدم هایی تند به سوی دفتر کارش قدم برداشت. وحشت زده به نازنین نگاه کردم:
ـ چرا زودتر بهم نگفتی؟!
ـ سه ساعت داشتم بهت اشاره می‌‌کردم پشتت واستاده. از صبح پدر هممون رو در آورده بعد تو واستادی جوابشو می‌‌دی؟
لبم را گزیدم و محکم به سرم کوبیدم و گفتم:
ـ حالا چه خاکی تو سرم کنم؟
ـ برو گندی که زدی رو درست کن.
صدای آقای بهرامی را شنیدم:
ـ فکر نکنم با عذرخواهی حل شه... گنده دماغ‌‌تر از این حرفاست.
از بین نازنین و بهرامی گذشتم و به سمت دفتر مدیر دویدم. چند ضربه به در زدم و شنیدم:
ـ بفرمایین.
فوراً در را باز کردم و داخل رفتم. گوشه اتاق ایستاده و در حال خواندن مطلب دفترچه‌‌ای بود. حتی به خودش زحمت نمی‌‌داد نگاهم کند. شروع به رفع و رجوع کارم کردم:
ـ باور کنید من اولین بارم بود که دیر کردم. ترافیک خیلی بدی بود.
ـ عذرخواهی!
بهت زده نگاهش کردم. آنقدر دستوری و رسمی گفت که حس کردم در حال بازی کردن نقش امپراطور یک کشور بود. لجم در آمد اما مجبور به کوتاه آمدن بودم. اگر کارم را از دست می‌‌دادم باید به کجا می‌‌رفتم؟ عذرخواهی از مدیر مسئول مجله بهتر از نشستن کنار ندا بود. سکوت طولانی‌‌ام را که دید، دفترچه را بست و این بار نگاهم کرد. ابروانش درهم بود و چشمانش ریز. خودش را آماده شنیدن نشان می‌‌داد. زیر لب گفتم:
ـ معذرت می‌‌خوام.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان آقای سر دبیر با اجازه نویسنده و ناشر در این برنامه در حال پارتگذاری است.
این کتاب توسط انتشارات نامه مهر به چاپ رسیده و میتونید نسخه چاپی این کتاب رو هم از انتشارات ذکر شده خریداری کنید.

نظرات رمان آقای سر دبیر
  • رها

    در پارت 1360

    عالی بود نوید خیلی مرد بود چه روزای سختی رو هدیه پشت سر گذاشت

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم رها جان.‌ تشکر نظرت رو برام ارسال کردی❤️

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 1360

    خیلی خیلی قشنگ بود ، دوست داشتم باز ادامه داشته باشه ، قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم سحر جان💖

    ۲ ماه پیش
  • ملوس

    در پارت 320

    چیزی میل نداشت و کباب برگ سفارش داد؟😭

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1360

    من خیلی جاها توقع داشتم هدیه بره سمت نازی ..اینکه کلا اینقد صمیمی بودن اما یه باره تو مشکلات حذف شد خیلی خوشم نیومد ، این مشکل با خاله اشم بود اصلا هیچی از اون موقع که شوهرخاله اش اون کارو کرد به بعدش نداشت کلا اون شخصیت حذف شد تا اخر داستان ..

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به ذهنش رسید سمت نازی بره ولی چون دوستش بود و تنها زندگی نمی‌کرد نخواست مزاحم زندگی اون و خانواده‌ش بشه. در مورد خاله سپیده هم حدود بیست صفحه من در مورد حضور سپیده توی اصفهان نوشتم. یعنی وقتی هدیه و پدرش می‌رن اصفهان هدیه از پدرش می‌خواد سپیده‌رو بیارن پیش خودشون و طلاقش رو از پدرام بگیرن.

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    این کارو کردند و بعدم سپیده همونجا با رسول آشنا شد. ولی دیدم این قسمت‌ها خیلی طولانی شده و یه جوری از بدنه اصلی داستان فاصله گرفتم. خواننده‌ام خیلی دوست داره بدونه ماجرای نوید و هدیه به کجا می‌کشه. برای همین همه اون صفحات رو حذف کردم. شاید کار درست این بود که اون قسمت‌ها می‌موند چون بعضی خواننده‌ها

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دوست داشتند در مورد سرنوشت سپیده بدونند.

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1360

    خیلی سلیقه ایه ، خیلی از مخاطبا فقط دوست دارن همش درمورد شخصیت اصلی بخونن اما خب من دوس داشتم بیشتر بدونم از سرگذشت خاله اش ...🌷ممنون از توضیحاتتون ..قلمتون مانا

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1360

    حقیقتا شروع داستان رو خیلی دوس داشتم ، از نوع برخورد نوید و اون ارتباطی که با طناز داشت و اینا خیلی شروع جذابی بود،هرچند توی طول داستان توقعاتم رو براورده نکرد اما جزو رمانهای دوست داشتنی بود که بابت وقتی که گذاشتم خوشحالم.به نظرم مهمترین درسی که ازش گرفتم همین بود که قدر باهم بودنمون رو بدونیم

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم. تشکر بابت نظراتت عزیزم❤️🙏

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1360

    دست نویسنده عزیز دردنکنه ، رمان فوق العاده خوبی بود، شخصیت هدیه رو دوس داشتم اما از باباش اصلا خوشم نمی اومد ، از همون اول داستان خودش باعث دو دستگی میشد اما همش توقع داشت ندا با شرایط کنار بیاد

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. بله. پدر هدیه یه جاهایی تو داستان تبعیض قائل می‌شد بین همسر و دخترش و اینم بر می‌گشت به اینکه علاقه‌ش به ندا کمتر از خود اون بود و خب همه این‌ها مکافات عمل خود ندا بود.

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1240

    چقد اینروزاشون خوب و قشنگ شده

    ۴ ماه پیش
  • Alireza

    1

    سلام، رمان جالبی بنظر میاد تااینجا، مرسی بانو ❤️🌹

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زنده باشین. ممنونم🌹

    ۷ ماه پیش
  • ..

    0

    عزیزم برای پارت ۱۶ به بعد باید سکه بدیم؟ اخه ۵۰۰ سکه واسه پارت ۱۶ دادم فکر کردم اینجوری همش باز میشه😕🤕 رمانتون خیلی قشنگ بود

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیز. ممنونم. بله هر پارتی پونصد سکه می‌خواد.

    ۸ ماه پیش
  • الهه

    در پارت 50

    تا اینجا بی نظیر

    ۱۰ ماه پیش
  • آزیتا

    در پارت 400

    نوع نوشتنت رو دوست دارم بسیار ساده وروان در عین حال بسیار دلنشین ک ادم رو جذب میکنه ادامه رمان رو بخونه ممنون نویسنده جان😘😘😘

    ۱۰ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • آزیتا

    در پارت 190

    تا این قسمت رمان قشنگی وگیراییست که دوست دارم خیلی زود ادامه رمان رو بخونم

    ۱۰ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • ازیتا

    در پارت 150

    نویسنده جان از پارت ۱۵ دیگه باز نمیشه حق عضویت هم دارم

    ۱۰ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آزیتا جان از سایت نخون. محدودیت داره. بقیه رو از اپلیکیشن بخون❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • رستا

    در پارت 130

    رمان زیبایی هستش

    ۱۱ ماه پیش
  • ارمین

    در پارت 150

    بسیار عالی بود

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟