پارت سی و ششم :

ـ راستی سرهنگ سعیدی در مورد کودک کار باهام صحبت کردند.
لحظه‌‌ای حس کردم رنگ صورتش عوض شد. حتماً نگران شده بود که سرهنگ سعیدی چیزی در مورد زد و خوردش با ناپدری دختر بچه به من گفته باشد. مانده بودم که بابت آن موضوع صحبت کنم یا نه که پشیمان شدم و ادامه دادم:
ـ گفتند شرایط دختر بچه خیلی بهتر از قبل شده. مادرشم از پدرش جدا شده. بازم ممنونم به خاطر کمکی که کردین.
انگار خیالش راحت شد که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالییی بود خیلی ممنون مرضیه جونم😍😍

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    قشنگ بود ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!