پارت سی و ششم :

ـ راستی سرهنگ سعیدی در مورد کودک کار باهام صحبت کردند.
لحظه‌‌ای حس کردم رنگ صورتش عوض شد. حتماً نگران شده بود که سرهنگ سعیدی چیزی در مورد زد و خوردش با ناپدری دختر بچه به من گفته باشد. مانده بودم که بابت آن موضوع صحبت کنم یا نه که پشیمان شدم و ادامه دادم:
ـ گفتند شرایط دختر بچه خیلی بهتر از قبل شده. مادرشم از پدرش جدا شده. بازم ممنونم به خاطر کمکی که کردین.
انگار خیالش راحت شد که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالییی بود خیلی ممنون مرضیه جونم😍😍

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    قشنگ بود ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️