آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و چهارم :
ـ ندا!
ندا با ظاهر معصومی که برای خودش درست کرده بود به طرفمان آمد. پدرم با نگاهش به من فهماند که چه کار باید کنم. سر به زیر گفتم:
ـ نمیدونم طناز بهت چی گفته ولی معذرت میخوام که اون حرفارو پشت سرت گفتم.
طبق معمول لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت:
ـ اشکالی نداره عزیزم!
خیلی خودم را کنترل میکردم تا آرام باشم. نگاهم به طناز افتاد که دست به سینه و با لبخندی پنهان بر لØ

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0خیلی قشنگ بود مرسیییی😘😘😍😍