پارت بیست و چهارم :

ـ ندا!
ندا با ظاهر معصومی که برای خودش درست کرده بود به طرفمان آمد. پدرم با نگاهش به من فهماند که چه کار باید کنم. سر به زیر گفتم:
ـ نمی‌‌دونم طناز بهت چی گفته ولی معذرت می‌‌خوام که اون حرفارو پشت سرت گفتم.
طبق معمول لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت:
ـ اشکالی نداره عزیزم!
خیلی خودم را کنترل می‌‌کردم تا آرام باشم. نگاهم به طناز افتاد که دست به سینه و با لبخندی پنهان بر لØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    خیلی قشنگ بود مرسیییی😘😘😍😍

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️