آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و یک :
نبود. به اداره که رسیدم مستقیم به سمت اتاقم رفتم و روی صندلیام نشستم. درد مچ دستم بیشتر شده بود. با دست چپم گرفته بودمش و ماساژش میدادم که نازی آمد. با دیدنم نگران شد و گفت:
ـ سلام. دستت چی شده هدیه؟
سرم پایین بود و چهرهام از ناراحتی درهم رفته بود. هنوز نتوانسته بودم صحنه تلخ صبح را فراموش کنم. زیر لب ماجرا را برای نازی گفتم و نازی ناراحت شد:
ـ الهی بمیره که دست روت بلند ک
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم
0عالی بود