پارت سی و یک :

نبود. به اداره که رسیدم مستقیم به سمت اتاقم رفتم و روی صندلی‌‌ام نشستم. درد مچ دستم بیشتر شده بود. با دست چپم گرفته بودمش و ماساژش می‌‌دادم که نازی آمد. با دیدنم نگران شد و گفت:
ـ سلام. دستت چی شده هدیه؟
سرم پایین بود و چهره‌‌ام از ناراحتی درهم رفته بود. هنوز نتوانسته بودم صحنه تلخ صبح را فراموش کنم. زیر لب ماجرا را برای نازی گفتم و نازی ناراحت شد:
ـ الهی بمیره که دست روت بلند ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️🌹

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    نویسنده جونم یه چیز ولی هدیه بیشتر به آقای سر دبیر مون میاد تا شایان😜💃کلی خوشحالم جواب رد به شایان داره💃💃💃😁😁

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️