لیست کلیه پارتهای رمان آقای سر دبیر : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 61
از بودن در اینجا و کنار هم بودن راضی بودند و من... معلوم بود که باید فکر نوید را حذف میکردم. مرا چه به نوید؟! برخاستم و بدون اینکه در صورت ترنم نگاه کنم به سمت در راه افتادم. نوید صدایم زد و گفت: ـ هدیه بذار میرسونمت. با دستم مانع شدم. ـ نه ممنون. شما کار دارین. ـ تعارفو بذار کنار. حالت ...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 62
و با گریه رو به مادرش گفت: ـ مامان چطوری میتونی هدیه رو از خونه بیرون بندازی؟ تو هدیه رو بزرگ کردی. از هفت سالگیش تو این خونه زندگی کرده. چی کار داری میکنی؟ تمومش کن و انقدر منو نترسون. آخه تو چرا انقدر عوض شدی؟ بعضی وقتا انقدر با هدیه خوب بودی که فکر میکردم از منم بیشتر دوسش داری. ندا با...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 63
ـ خیلی وقته ازش خبر ندارم. بعد ازدواج پدرم با نامادریم دیگه ندیدمش. نگاه زن ناگهان رنگ دلسوزی گرفت و گفت: ـ الهی بمیرم! میفهمم چی میگی. سپیده طفلک حتماً نخواسته جای خالی خواهرش رو ببینه. راستش تا جایی که من میدونم سپیده همون وقتا که مامانت از دنیا رفت، ازدواج کرد. شنیدم پنج سال بعد طلاق گ...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 64
ـ من هیچوقت تو رو فراموش نکردم. فقط نمیتونستم پامو تو خونه زنی بذارم که... حرفش را خورد و گفت: ـ بهتره حرفشو نزنم. بیا بریم بالا. لحظاتی بعد من و خاله سپیده داخل خانه کوچکش بودیم و خاله مرتب در حال پذیرایی از من بود و قربان صدقهام میرفت. کنجکاو پرسیدم: ـ خاله بچه نداری؟ مقابلم نشست و ب...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 65
شوهرِ خاله داخل آمد و چششممان به هم افتاد. پدرام مردی قد بلند و هیکل دار با چشمان زاغ و موهای خرمایی بود. طوری نگاهم کرد که معذب شدم و سرم را پایین انداختم و سلام کردم. به طرفم آمد و گفت: ـ به به! خوش اومدین! نگاه کوتاهی به اوکه روی صورتم زل زده بود کردم و گفتم: ـ ممنون! خاله سپیده به طرفش ر...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 66
نمیخواهد برادرش را از دستش در بیاورم. اندیشیدم: «بالاخره به خواستهت رسیدی ندا. بابامو زندونی کردی. منم آواره. برادرتم به ترنم دادی. اما دنیا اینطوری نمیمونه. تقاص کاری که با من و بابام کردی پس میدی. اینو مطمئنم.» از جا برخاستم و به اتاق رفتم و حاضر شدم و بیرون رفتم. اول از همه یک خط جدی...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 67
خاله سپیده آنقدر با او حرف زد تا راضیاش کرد مرا از اتاقم بیرون نکشد و من... تا صبح با افکاری بی سر و ته دست به گریبان بودم. *** چند خانم در حال نظاره کردن مانتوها با من حرف میزدند: ـ جنسش خوبه؟ ـ به نظرتون بهم میاد؟ ـ اون یکی بهتر نیست خانوم؟ سعی داشتم راهنماییاشان کنم: ـ فکر میکنم...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 68
ـ نگو این حرفو خاله... ببخش ناراحتت کردم. اصلاً قصدی نداشتم. قسمت مادرتم طفلک اونطوری بود. تو پنج ماهه بودی که تصادف کرد. چقدر برای به دنیا اومدنت و بزرگ کردنت برنامه ها داشت اما حیف! خواهر جوونم پر کشید و رفت. لحظاتی هر دو برای مظلومیت مادرم اشک ریختیم. خاله با صدایی که حالا پر از خشم بود گفت: ...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 69
از لای در نگاهشان کردم. پدرام خاله سپیده را طرفی هول داد و گفت: ـ گمشو کنار! ـ تو گمشو از خونه بیرون. تازگیا خیلی عوضی شدی. فکر نکن نفهمیدم. خرم. طلاقمو ازت میگیرم. ـ بگیر! از خدامه! ـ اول مهریمو میگیرم بعد! پدرام پوزخند زد: ـ اگه پشت گوشتو دیدی مهریتم دیدی. ـ تا قرون آخرشو ازت میگی...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 70
ـ ببخشید که به خاطر من... ـ نه خاله... به خاطر تو نیست. چند وقته خیلی باهام بد شده. امشبم سرم داد زد که چرا خواستگار راه میدم. ـ الهی قربونت برم. گریه نکن. خب باهاش صحبت کن ببین چرا اینطوری شده. ـ حرفای من تو سرش نمیره. آن شب تا صبح با خاله سپیده حرف زدیم و درد دل کردیم. خاله سپیده سعی د...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 71
شوهر خالهم سر و کله میزنم اما هیچ نگفتم. برخاستم و خواستم بروم که صدایم زد: ـ کمکم میکنید؟ برگشتم و نگاهش کردم. انگار امید داشت که انگیزه زندگیاش باشم. لبخندی زدم و گفتم: ـ فقط خودتون میتونید به خودتون کمک کنید. باید بتونید با شرایطی که دارین کنار بیاین. فکر کردن به گذشته فقط روح و ر...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 72
ـ اشتباه کردین که اومدین دنبال من. من الان یه دختر بی کس و کارم که خواهرتون ازش متنفره. ـ ندا الان عصبانیه. به خاطر طلاق طناز خیلی ناراحته. نمیفهمه داره چی کار میکنه. اون مشکل روحی داره. اومدم اینجا بهت بگم ندا پشیمون میشه و باباتم از زندان بیرون میاره. فقط یه مدت زمان میبره که ناراحتی...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 73
ـ خونه ندا نمیری خونه من میای. متعجب نگاهش کردم. ـ من میرم خونه ندا... تو میای خونه من خوبه؟ پیشنهاد وسوسه کننده ولی خطرناکی بود. خیلی دلم میخواست از شر پدرام راحت شوم اما زندگی پنهانی در آپارتمان برادر ندا هم دست کمی از آن نداشت. لب باز کردم: ـ ممنون از حسن نیتتون... هوا سرده... لطفاً....
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 74
عرق سردی روی پیشانیام نشست. بالاخره روزی که از آن وحشت داشتم فرا رسیده بود. آب دهانم را فرو دادم و گفتم: ـ تو حالت خوبه؟ ـ خوب تر از این نمیشم. شب به این خوبی. من و تو تنها! تو این خونه. بدون هیچ مزاحمی! ببین هدیه! باور کن من از اون مردایی که تو فکر میکنی نیستم. قصد بدی در موردت ندارم. می...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 75
نوید سکوت کرده بود. میدانستم که درکم میکرد و نگرانم بود. لب باز کرد و گفت: ـ کنار این همه امتحان منو کمکت فرستاده. کافی نیست؟ نگاه اشکبارم با نگاه مهربان او در هم آمیخته بود. راست میگفت. تمام مشکلاتم یک طرف بود و حضور نوید یک طرف دیگر. کنار نوید بودن تمام آن سختیها و مشکلات را برایم آسا...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 76
فوراً به سمتش رفتم و گفتم: ـ چی کار کنم؟ ـ کتری رو آب کن. کتری را از روی اجاق گاز برداشتم و زیر شیر آب ظرفشویی بردم و زیرکانه نگاهش کردم. از کجا در زندگیام پیدا شد و قلبم را ربود؟! گوشیاش زنگ خورد و از کار کردن دست کشید.گوشی را در گوشش گذاشت و مشغول صحبت شد. از صحبتهایش فهمیدم ندا پشت خط ا...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 77
خندیدم. به تلخی! با دقت نگاهم میکرد. حتما متوجه لاغری و رنگ پریدگیام شده بود و به روی خودش نمیآورد. ـ چی میل دارین؟ ـ فکر کنم نسکافه خوب باشه. ـ منم همینو میخورم. به اضافه کیک شکلاتی. ـ خوبه. شایان رفت و سفارش را گفت و نزد من برگشت. داشتم با انگشتانم بازی میکردم و نمیدانستم از کج...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 78
ـ نذار بیاد. تو رو خدا درو باز نکن خاله. خندهام گرفته بود. تا حالا کسی خاله صدایم نزده و برایم جالب بود. به سمت در رفتم و گفتم: ـ قول میده دیگه خرابکاری نکنه. ـ درو باز میکنی دخترم؟ کاریش ندارم. امیر محمد فریاد زد: ـ نه باز نکن! و ناگهان خودش را جلوی در انداخت و با چشمان درشت شده از ت...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 79
و به سمت پونه رفت و خم شد و در آغوشش گرفت و گفت: ـ مادرش میخواد ببردش. امشب نمیدمش. بگم تنها برن. طفلی خوابه. ـ خب بذارید همینجا بخوابه. ـ ممنون دخترم یه موقع فردا تو میری سر کار بیدار بشه ببینه تنهاست میترسه. و در حالی که پونه را در آغوش داشت از اتاق بیرون رفت. به در بسته اتاقم نگا...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 80
پدرم مقابلم روی صندلی نشست و گوشی را برداشت و توی گوشش گذاشت. با لبخندی که اوج دلتنگیاش را میرساند گفت: ـ خوبی دخترم؟ گوشی را برداشتم و گفتم: ـ دلم خیلی برات تنگ شده بابا. نمیدونی چقدر سخته دیدنت توی اینجا. هیچ نگفت. فقط مهربانانه نگاهم میکرد: ـ لاغر شدی بابا! بغض کردم. نمیدانست پ...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
