پارت بیست و هشتم :

ـ آنتن نمی‌‌ده. نگران نباش. مثل اینکه یکی از دوستاش که اونجا زندگی می‌‌کنه فوت کرده و بستگانش باهاش تماس گرفتند که بره اونجا.
ـ کدوم دوستش؟!
ـ منم مثل تو نمی‌‌شناسمش. امشب نوید اینجاست!
متعجب به ندا نگاه کردم. شب ماندن نوید در غیاب پدرم در این خانه؟! نمی‌‌دانستم باید چه کار کنم. بابت نبودن پدرم ناراحت باشم یا بابت بودن نوید خوشحال.
صدای پیامک گوشی‌‌ام بلند شد و به طرف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!