پارت بیست و نهم :

جا خوردم و به چشمان نیمه جدی‌‌اش نگاه کردم:
ـ مگه بچه‌‌ام که ناراحت شم؟
ـ تا جایی که می‌‌دونم حساسیت خاصی رو بابات و همه چیزایی که بهش مربوطه داری.
پوزخند زدم و در دل گفتم: «حتماً اینارو ندا و طناز تو گوشت کردند.»
لب باز کردم و با لحنی خونسرد گفتم:
ـ بله درسته ولی چون شمااین ایرادی نداره.
لبخند معنی داری روی لبش نقش بست. برای اینکه فکر و خیالات واهی بر ندارد گفتم:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    خوب معلوم هدیه جون نویدی از شایان بهتره سر تره😜🙈عالیه دمت گرم مرضیه جونم❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌💖

    ۳ سال پیش
  • نام من فاطمه

    0

    نظر من رمان عالی است چرا برا ی رمان سکه نمگدارید تشکر

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️