پارت چهل :

نازی گفت:
ـ راست می‌‌گه هدیه. خیلی خودشو قبول داشت. تو هر جمله که حرف می‌‌زد ده تا تعریف از خودش بود. من و آقای کامیاب دیگه از دستش کلافه شده بودیم.
در حالی که از نبودم راضی بودم گفتم:
ـ اگه شغلم ایجاب نمی‌‌کرد اصلاً با همچین کسایی طرف نمی‌‌شدم.
شایان تایید کرد و گفت:
ـ منم همینطور. ولی خدایی صدای خوبی داره.
نازی قیافه‌‌ای گرفت و گفت:
ـ من که طرفدارش نیستم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آزیتا

    0

    نوع نوشتنت رو دوست دارم بسیار ساده وروان در عین حال بسیار دلنشین ک ادم رو جذب میکنه ادامه رمان رو بخونه ممنون نویسنده جان😘😘😘

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    هدیه واقعادلسوز عالی بانو

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️