لیست کلیه پارتهای رمان آقای سر دبیر : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 101
شدند و لب فرو بستم. نوید مرتب شانههای لرزانم را تکان میداد و میپرسید: ـ چی شده هدیه؟! جون به لبم کردی. برای پدرت اتفاقی افتاده؟! اشک ریزان و با صدایی گرفته گفتم: ـ چیزیم نیست. از دلتنگیه. از نگرانی بابام و نامعلومی آیندهست. خیالش کمی راحت شد. شانههایم را نوازش کرد و با لحن مهربانی ...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 102
کنار پدرم روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و فکرم پیش نوید بود. حتماً تا به حال متوجه نبودم شده و پیامکم را خوانده بود. خدا میدانست چه احساسی با خواندن پیامک خداحافظیام بهش دست داده بود شاید با تمام وجودش از من متنفر شده بود که اینطوری ترکش کرده بودم و شاید امید به بازگشتم داشت. قلبم از غصه در حا...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 103
ـ چه خوابی؟! ـ خواب طناز رو دیدم. تو یه خیابون واستاده بودم و میخواستم ازش رد شم که یدفعه چشمم به اون سمت خیابون افتاد و طناز رو دیدم. پر خون بود. تا چشمش بهم افتاد داد زد بابا کمکم کن. هیچکسی رو اون اطراف نمیدیدم. انگار فقط من و طناز اونجا بودیم. توی خواب داشتم از وحشت پس میافتادم. در...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 104
غریب در چشمانم خیره بود طوری که با تمام وجودم از خودم متنفر شدم که آنطوری رهایش کرده بودم. بغضم را فرو دادم و سعی کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم. هیچ عکس العملی جز نگاهی طولانی و ممتد نداشت. روی نگاه کردن در چشمانش را نداشتم. سرم را پایین بردم و ناگهان صدای کوبیده شدن کسی به زمین وحشت زدهام کر...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 105
نادیده انگاریش کلافه هم میشدم. چند بار دلم خواست موضوع رو باهاش در میون بذارم چون پدرم خیلی برای ازدواج با فرید تحت فشارم گذاشته بود اما وقتی لبخندهای ناصر و رویا رو به هم میدیدم و میفهمیدم که ناصر تونسته رویارو هم به خودش علاقه مند کنه منصرف میشدم و از حسادت میخواستم بمیرم. خبر ازدواجش...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 106
ـ خجالت بکش. گفتم چرا خجالت بکشم؟ پشیمونم که به خاطر تو حرف دلمو به ناصر نزدم و تن به یه ازدواج تحمیلی دادم و چند سال تو غربت با خاطرات ناصر زندگی کردم. تو واقعاً برای ناصر کمی. تو در حد اون نیستی. اونی که باید زن ناصر میشد من بودم نه تو. فکر میکردم یه چیزی بهم میگه اما فقط چند قطره اشک ر...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 107
عشقی ارزش این همه عذاب را داشت؟! نگاهم را به سویش برگرداندم: ـ خوبه که پشیمون شدی و به همه حقایق اعتراف کردی. چند ضربه به در خورد و نگاهم به سمت در رفت. نوید در آستانه در ایستاده و داشت به ندا نگاه میکرد. ندا لبخند ضعیفی زد و گفت: ـ حال طناز چطوره؟ نوید سکوت کرد. ندا دوباره اشک ریخت. نگاهش...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 108
و خشک و بی انعطاف و سخت. خوب بود که پدرم اینجا بود وگرنه نمیدانستم بینمان چه پیش میآمد. ـ من با اجازتون میرم خونه ندا. من و پدرم هیچ عکسالعملی نشان ندادیم. نوید هم میدانست که نباید بیشتر از این در مورد ندا صحبت کند اما نتوانست. رو به پدرم گفت: ـ ندا میخواد ببینتتون. ـ من حرفی با...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 109
ـ وقتی بهم زنگ زدند و گفتند برم بیمارستان مادرت داشت نفسای آخرشو میکشید... چشمان پدرم ناگهان پر از اشک شدند و نتوانست ادامه بدهد و چشمان خودم هم پر از اشک شد: ـ چطورتصادف کرده بود؟ ـ با یه ماشین که رانندهش می گفت مادرت هوش و حواس نداشته و اصلاً متوجهش نبوده. به یاد حرفهای ندا افتادم و دل...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 110
جمله آخرش بدجوری وحشت زدهام کرد. نوید نه تنها حقی برایم قائل نبود بلکه مرا هم نمیخواست. همراهش زنگ خورد و نگاه از من برداشت و با بی اعتنایی مشغول صحبت شد. ـ الو... سلام ترنم خانم... حال ندا؟! الان شما پیششی؟ خیلی لطف کردین... نه طناز همونجوریه... حس میکردم نفسم بالا نمیآید. نوید داشت حر...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 111
فضا پر از احساسات و دلسوزی شد و اشک در چشمان همه حلقه زد. ندا نتوانست بماند و جمع را ترک کرد. طناز با صدایی گرفته به پدرم گفت: ـ منو ببخش که نتونستم بیام زندان ملاقاتت! روشو نداشتم. پدرم دست طناز را توی دستش گرفت و فشرد و گفت: ـ میدونم عزیزم. تو تقصیری نداشتی. هدیه همه چیز رو بهم گفته. ـ ب...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 112
و دوباره مثل آن وقتها به هم نزدیک میشدیم اما افسوس که نوید این را نمیخواست و به من هم این اجازه را نمیداد. سکوت ماشین با صدای زنگ موبایل نوید شکسته شد. ـ الو... سلام ترنم خانم... خشمناک نگاهش کردم. ـ بله همراه داره... ممنون از لطفتون... حال ندا چطوره؟... مرسی که مراقبشین... من شب میام ...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 113
ـ ضربهای که به اون زدی از من خیلی شدید تر بود. هیچ نگفت. مدتی به سکوت گذشت تا اینکه سکوت را شکست و گفت: ـ هنوزم دلت با نویده؟ قلبم به لرزه افتاد. چه هدفی از گفتن این حرف داشت، خدا میدانست. ـ چه فرقی برات داره؟ ـ با هم ازدواج کنین. تو میتونی نوید رو خوشبخت کنی. ـ یادمه آخرین بار که دید...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 114
ـ حتماً تو ترافیک مونده. ـ خیلی خوشحالم که پیشمی. برام دعا کن! خم شدم وگونهاش را بوسیدم و گفتم: ـ حتماً. در اتاق عمل باز شد و طناز را داخل بردند. دچار دلهره و تشویش شدم. گوشهای ایستادم و شروع کردم برای سلامتیاش دعا خواندن. چشمم به نوید افتاد که داشت با قدمهایی تند به سمت اتاق عمل میآم...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 115
هر دو خندیدیم و طناز گفت: ـ یادش به خیر! سر چه چیزای بیخودی دعوا میکردیم. یادته سر جامدادی قرمز چه جیغ بارونی شده بود؟ ـ آره جفتمون جا مدادی قرمز میخواستیم. الان که فکرشو میکنم صورتیه قشنگ بود. ـ آره از سر لجبازی هم قرمزه رو میخواستیم. ـ یه کمم برای این بود اون تو دست هر کی میافتاد ...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 116
فورا لباس پوشیدم و در را باز کردم. این بار نگاهش متوجه تاپ یاسی و شلوار سفیدم شد. چشمانش تحسینم میکردند ولی لبهایش تکان نمیخوردند. ـ فکر کردی فرار کردم؟ ـ ازت بعید نبود! حرصم در آمد و به اتاق رفتم و در را محکم بستم. مقابل آینه ایستادم و کمی به خودم رسیدم و به سمت تخت رفتم و رویش دراز کشیدم...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 117
*** توی ماشین سکوت بود. انگار این سکوت طولانی بیانگر تمام حرفهای ناگفتهامان بود. دلم آرام بود که هنوز هم دوستم داشت. دم در بیمارستان پیاده شدم و گفتم: ـ مرسی. فقط نگاهم کرد. با چشمانی نفوذمند که تمام وجودم را به آتش کشید و هیچ باقی نگذاشت. نگاه بی تابم را برگرداندم و به سمت بیمارستان رفتم. ...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 118
شایان در حال رفتن نگاه معناداری بهم انداخت و گفت: ـ کاری نکردم. وظیفه بود. و خداحافظی کرد و رفت. به اتاق که برگشتم نوید رو به طناز میگفت: ـ از این به بعد وقتی این آقا اومد ملاقاتت به من اطلاع میدی. بهم برخورد. طوری داشت در مورد شایان حرف میزد که انگار یک پسر الاف و بیکار است که کاری جز...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 119
دلم برای زن سوخت. دوباره به اتاق طناز برگشتم و رو به طناز که میپرسید، چی شده بود گفتم: ـ یه خانومه تصادف کرده بود. شوهرش و بچهشم تو تصادف بودند. ـ وای! اونا چی شدند؟ ـ حالشون خوب نیست. ـ خدارو شکر من خودم تنها بودم وگرنه الان باید غصه اون کساییام که تو ماشینم بودند میخوردم. ـ آره. ...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان آقای سر دبیر - پارت 120
تحلیل رفتن است و روح و روانم فرسوده شده و افسردگی تمام وجودم را فرا گرفته. طناز صدایم زد و با ناراحتی گفت: ـ هدیه آخه دایی بهت چی گفته که انقدر به هم ریختی؟! به چهره مهربان و خواهرانهاش نگاه کردم. بغضم را فرو دادم و گفتم: ـ دیگه دوستم نداره. گفت نمیتونه دختری رو که ترکش کرده دوست داشته باش...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
