لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 21
گذر ماشین از مقابل رامی باعث شد نگاهش به چشمان ایرج که آنسوی جای خالی ماشین ایستاده بود، دوخته شود. لازم به فکر نبود، به خوبی میدانست موضوع صحبت ایرج و رازان خودش بود و از نگاه ایرج خواند که حرفها داشت. لبانش را روی هم فشرد و سبد بهدست، قدمی سویش برداشت متقابلاً او هم با برداشتن قدمی به سمت ر...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 22
مقابل نارضایتی نگاهش، ایرج ابرویی پراند و چشم از رامی برداشت، به جلو بازگشت و قدم زدن را از سرگرفت. - بعد از بیستسال زندگی زیر سایهی تاریک ورهرام برای اولینبار هدف دشمنهای من شدی پس از این به بعد اگه نتونی از ضعف دل بکنی نمیتونی توی دنیای تاریک ورهرام طاقت بیاری، اگه نتونی قدرتت رو پیدا کن...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 23
ناتوان از کنار زدن نگرانیاش، نفسش را محکم بیرون فرستاد و همزمان با توقف ماشین مقابل خانهای بزرگ و ویلایی با نمایی سفید و باغی پردارودرخت، سر به سمت هومن چرخاند و جدیتش را به رخ کشید. - همین امروز برو دنبالش، پیداش کن و یه قرار برای فردا بذار؛ باید ببینمش. هومن تکیه به صندلی داد، ابروهایش ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 24
بیتوجه به سنگینی نگاه افراد حاضر در زیرزمین نیمهروشن، خونسرد عینک را جمع کرد سپس نگاهش را بالا کشید و مستقیماً به مرد میانسالی چشم دوخت که پشت میز چوبی قهوهایرنگی آنسوی زیرزمین درست مقابل ورودی و در رأس تمامی میزهای گرد اطراف نشسته بود و حینیکه انگشتاشارهاش را دور لبهی لیوان میکشید، با ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 25
هومن از کنار ستون مربعی و پر از کندهکاری گذشت و درست وسط سالن که ایستاد، سر به سمت راست چرخاند و نگاهش را به مردی با اندام ورزیده و ورزشی که پشت به او، مشتهای محکم و نیرومندش را به کیسهبوکس قرمزرنگ میکوفت، دوخت. کنار صوت ضربات مشت مرد، صوت نفسهای سریعش را شنید و همزمان با لغزش قطرات عرق روی ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 26
بهوقت شبانگاه در اتاقی از عمارتی باشکوه که در نورانی بودن از ماه سبقت گرفته و روی زمین را پیش آسمان سفید کرده بود، رامدخت نشسته بر تخت و تکیهزده به تاج آن، زانوانش را حبس کرده در آغوش و دستانش را پیچیده دورشان، دستان ظریفش را درهم قفل کرده بود و کبودی محو زیر ناخنهای نازک و کوتاه و شفافش نشان ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 27
آفتاب از پنجرهی سراسری گذشته و سالن را تماماً روشن کرده بود طوریکه نیازی به روشن کردن چراغها نبود. پردههای کرمرنگ پنجرهها کنار کشیده شده و باغچهی خشک پشت پنجره را نمایان کرده بود. مبلمان نسکافهایرنگ سالن زیر ملحفههای سپید پنهان شده و شاید تنها وسیلهی خانه که درحال کار کردن بود، ساعت دی...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 28
دستان چروک افتادهاش به مچ دست جلاد چنگ زدند، نگاه آبی او دست و پا زدنش را نشانه گرفت و دستش را سمت موهای جوگندمی و لغزان بر آب و کف او که سوق داد، تار به تارشان را چنگ زد و وحشیانه بالا کشید. چون نریمانی دهان باز کرد نفس بلندی بکشد، چه خونسردی وحشتناکی از خود به نمایش گذاشت این غریبهی مرموز! ...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 29
سیاهی نگاهش بیهیچ فروغی به عکس چهرهاش در دل آینه خیره مانده بود. چهرهای روحمرده که گویی از کالبدش، مترسکی به نمایش گذاشته بود بیجان که تنها نقش آدمیزاد را در فیلم زندگیاش با ژانر آشفتگی محض بازی میکرد. هنوز اسیر آشفتگی اسارت در دستان جلادی بود که گرچه از ستاندن جانش پشیمان شد اما یک عمر پر...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 30
رازان با کنجکاوی گردن کشید سپس اولیننفر وارد راهباریکه شد، هومن گوشهای ایستاد و رامی با نگاهی به او، دستانش را درهم قفل کرد و دنبال رازان راه افتاد. فضای راهباریکه با تکچراغ بالای در فلزی که بالای راهپله قرار داشت، روشن شده بود. به واسطهی نور همان چراغ، رازان از روی گودال کوتاهی که در آن آ...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 31
لحظاتی بعد؛ ظاهر شدن قامت ورزیدهی بامداد، خروجش و قدم برداشتنش به سمت وسط سالن باعث شد فریادها و تشویقهای افراد حاضر چنان بالا برود که دست رامی بیاختیار بالا رفت و بر گوشش نشست؛ اما نگاهش خیره به چهرهی بامداد، ریش کوتاه و نچندان مرتب او را از نظر گذراند و به موهای کوتاهش رسید سپس چشم به چشمان...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 32
با خروج هومن از راهباریکه، رازان که دست به سینه به ماشین تکیه داده بود آهسته چرخید و رو به رامی علامت داد از روی جدول کنار خیابان بلند شود و در ماشین بنشیند. هومن سوئیچ ماشین را از جیب شلوار درآورد و دکمهی بازگشایی قفل را فشرد سپس نگاهش را به چهرهی درهم و غرق فکر رامی دوخت. ذهن رامی درگیر واکن...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 33
تمام راه را در سکوت قدم زدند و پس از ساعتی پیادهروی به کوچهپسکوچههای محلهای قدیمی رسیدند. هیلا که تمام مدت نخواسته بود مزاحم افکار بامداد شود، نگاهی به ورودی کوچهای بالای شیب راهشان انداخت و بالاخره سکوت را شکست. - نشاط تنها نور نشاطآور زندگی درهم و تاریکته، بپیچی توی کوچه میبینی دم در ...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 34
دستی درحال طنازی با آن ظرافت استخوانبندی و روشنی پوست نازکش باملایمت دستگیرهی دری را بالا برد؛ صاحب دست، لب زیرینش را به دهان کشید و برای لحظاتی نفس حبس کرد. زمانیکه دستگیره در جای خود قرار گرفت و صدایی از بسته شدن در سکوت خانه را نشکست، نفسش را آزاد کرد و پلک محکمی زد و بعد؛ به سمت راهپله بر...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 35
خورشید مشکی جنگل چشمان رازان روی دیوار آنسوی راهرو چرخید و با فشردن لبان برجستهاش برهم، دمی گرفت و تکیه از در اتاق برداشت. بازدمش را همراه قدم برداشتن سمت انتهای راهرو بیرون فرستاد و دستی به پیشانی دردناکش بابت بهمریختگی شدید ذهنش پس از شنیدن حرفهای ایرج کشید. نه او و افکارش را درک میکرد نه ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 36
رازان دستش را در جیب شلوار سیاهش فرو کرد و با نگاهی به در میلهای که باز بود، وارد خانه شد. حین گذر از درگاه سالن و آشپزخانه نگاهی به خانم رحمتی و هومن که در آشپزخانه بودند، انداخت؛ اما هنوز قدمی از درگاه دور نشده، در جای خود ایستاد و با اخمهایی درهم زمزمه کرد: - هومن؟! بیشتر تعجبش از این ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 37
از یکساعت پیش که هومن به هیلا خبر داده بود نشاط را حاضر کند، دخترک حاضر و آماده نشسته روی پلههای فلزی منتظر مانده بود تا هومن بیاید و او را ببرد. بهقول هیلا گوشش هم بدهکار نبود و هرچه او میگفت روی پلههای سرد جای نشستن نبود، اهمیتی نمیداد. هیلا؛ او که پایی به دیوار تکیه داد و حین چرخاندن زنج...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 38
و بهوقت غروب در عمارت ورهرام؛ رامدخت کجا بود و زمان چه خبرها از او داشت؟ در اتاقی که از دل دیوارهایش رودی سیاه جریان یافته و در گرفتگی خفهاش کرده بود، نشسته بر تخت و نگاهش را روی ناخنهای نازک و کوتاهش چرخاند سپس با قفل کردن دستانش درهم، سر به سمت پنجره چرخاند و نظارهگر غروب آسمان شد. صحنه...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 39
در آنسوی باغ؛ در اتاق زیرزمینی توسط حنیف باز شد و نشاط را روی زمین گذاشت سپس خود بدون اینکه بخواهد حتی بامداد را ببیند به عقب برگشت. نشاط با دیدن بامداد ذوقزده شد اما چون حال بهمریختهی هومن و اوضاع بحث خانه رویش تأثیر گذاشته بود، نتوانست ذوقش را بهخوبی نشان دهد. تنها به سمت بامداد دوید و در ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 40
بهوقت پیدایش خورشید در دل آسمان آبی که بسان سیمرغی نورانی لابهلای ابرها بال برهم زد و درخشید، سکوت صبحگاه سرد شکسته با آواز پرندگان گمنام نشسته بر شاخههای درختان که دل برده بود از رامدخت عمارت ورهرام؛ او که دل کنده از خوابی نچندان آسوده که تقلبش را سرخی چشمانش رساند، میان پردههای همپای رقص با...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
