ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت شصت و هشتم :
ایرج از دخترش سایهی خود را ساخته و نهتنها به رامی بلکه به رازان هم رحم نکرده بود؛ مردی که نبودش در عمارت آمده به چشم بانو، او که نشسته بر صندلی محبوب ایرج در سالن و مشغول فکر به کابوسی که صبح دید و هرچه به ذهنش فشار میآورد جز وحشت دیوانهوارش هیچ به یاد نمیآورد، چون خانم رحمتی با سینی چای در دست وارد سالن شد و فنجانی برایش روی میز گذاشت، به خود آمد و آرام پرسید:
- ایرج کجاست؟
لطفا صبر کنید...

سنا
1خیلی پیچیده است