پارت شصت و هشتم :

ایرج از دخترش سایه‌ی خود را ساخته و نه‌تنها به رامی بلکه به رازان هم رحم نکرده بود؛ مردی که نبودش در عمارت آمده به چشم بانو، او که نشسته بر صندلی محبوب ایرج در سالن و مشغول فکر به کابوسی که صبح دید و هرچه به ذهنش فشار می‌آورد جز وحشت دیوانه‌وارش هیچ به یاد نمی‌آورد، چون خانم رحمتی با سینی چای در دست وارد سالن شد و فنجانی برایش روی میز گذاشت، به خود آمد و آرام پرسید:

- ایرج کجاست؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سنا

    1

    خیلی پیچیده است

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    گفتم خواهر برادرن🫠کاش زودتر بفهمهه رامیی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️