پارت هفتاد و پنجم :

رامی بی‌خبر از افکار بهم‌ریخته‌ی مزدک و عقیده‌ی کسری، دستانش را روی شکم قفل کرد و لباس آبی بیمارستان را چنگ زد. اضطراب هنوز در وجودش بود؛ اما احساس امنیت می‌کرد. چندان مایل نبود کسی را ببیند، دلش تنهایی می‌خواست و حتی مایل بود مدتی دیگر کنار هیلا زندگی کند. اینکه روز بازگشت به عمارت ورهرام این اتفاق افتاده بود را خوب نمی‌دانست، شاید هم اضطراب باعث و بانی این عقیده بود. به‌هرحال؛ آرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    2

    اوخییییی چقد مزدک و رامی و دوست دارممممممممم😭🥹

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    حاجی چقدر قشنگ بود اونجایی که رفت ببینش و هیچ حرفی جز اون هوم رد و بدل نشد😭حتی با اونم ذوق کردم>>>

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این دوتا زبونِ نگاه همدیگه رو بلد شدن✨☁️

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    4

    تا حالا ندیده بودم یه «هوم» این قدر دلربا باشه🫠🫶🏻

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این زوج «هوم» سادشونم قشنگه✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️