ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت شصت و هفتم :
غرق کسالت قصد کرد سرش را زیر پتو ببرد و دوباره بخوابد که با بلند شدن صوت آلارم تماس موبایلش، نچ کوتاهی گفت و نیمخیز که شد، زیرلب به جان تماسگیرنده نق زد و در همان حال؛ دستش را دراز کرد و موبایل را از روی عسلی کنار تخت برداشت. چون نام یاوری را روی صفحه دید، نتوانست پاسخ ندهد.
- خب؛ باید کار مهمی داشته باشی که هشت نشده زنگ زدی.
و شنید:
- کارمون با دختره و آقای یکتا تم
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آذر
2آخخخ که من هومن رو دوستتتت✨️❤️ 🔥