ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت شصت و ششم :
مردمکهای حبس سیاهی چشمانش را روی تصویر چهرهی خود در آینه چرخاند، شال مشکی را روی موهای آزادش رها کرد و با نیمنگاهی به هیلای غرق خواب، موبایلش را از روی بالش برداشت سپس بدون هیچ سروصدایی از اتاق بیرون زد. تاخوردگی روی آستین مانتوی اسپرت و سفیدش را صاف کرد و با پوشیدن پوتینهای همرنگ مانتو پس از مخفی کردن موبایل در جیب شلوار جینش از خانه خارج شد. عطر نم بارانی که سپیدهدم باریده و زم
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
2ولی رابطه ی هومن و رامی چقدر قشنگه...کاش عشق خرابش نکنه🫠