پارت شصت و ششم :

مردمک‌های حبس سیاهی چشمانش را روی تصویر چهره‌ی خود در آینه چرخاند، شال مشکی را روی موهای آزادش رها کرد و با نیم‌نگاهی به هیلای غرق خواب، موبایلش را از روی بالش برداشت سپس بدون هیچ سروصدایی از اتاق بیرون زد. تاخوردگی روی آستین مانتوی اسپرت و سفیدش را صاف کرد و با پوشیدن پوتین‌های همرنگ مانتو پس از مخفی کردن موبایل در جیب شلوار جینش از خانه خارج شد. عطر نم بارانی که سپیده‌دم باریده و زم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    2

    ولی رابطه ی هومن و رامی چقدر قشنگه...کاش عشق خرابش نکنه🫠

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️