پارت هفتاد و نهم :

خروج خانواده‌ی ورهرام از بیمارستان و لحظاتی بعد؛ ورود بامداد به اتاق رامی با ورود هومن به کوچه‌ی موردنظر از محله‌ای که چند روز پیش برای بررسی اصل بودن جواهرات عتیقه همراه دختر پا به آن گذاشت، همزمان شد. با دقت حینی‌که از آشنایی کوچه‌پس‌کوچه‌ها برای رسیدن به محل موردنظر استفاده می‌کرد، از روی جوب وسط کوچه پرید. با نگاهی به پرواز دسته‌ای از گنجشک‌ها در دل آسمان، صدای مردی که پشت می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی....بمیرم..چه درد داشت حرفای رامی و چه درد داشت قبول کردنشون برای بامداد

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    رابطه ی خواهر و برادریشون حتی با وجود اینکه رامی نمی دونه بامداد همون بهیاده خیلی قشنگه... چرا بامداد نمی تونه بگه واقعا کیه (فقط به رامی)؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    گفتنش ریسکه چون رازی رو از گذشته فاش میکنه که ممکنه جونشون رو به خطر بندازه و بامداد میدونه هنوز وقت افشای اسرار گذشته نرسیده.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️