پارت هفتاد :

خورشید بیش از روزهای گذشته در آسمان می‌درخشید و آفتاب صبحش را که جز رامی برای باقی چندان دلپذیر نبود، به زمین و اهالی زمین می‌تابید. فضا خلوت بود و روز تعطیل این خلوت بودن صبح را توجیه می‌کرد، انگار تمام مردم قصد داشتند از صبح روز تعطیل نهایت استفاده را برای خواب بیشتر ببرند.

رامی که دست به در فلزی گرفت و از خانه‌ی قدیمی بیرون زد، بامداد که کنار در ایستاده و چهره‌اش بابت تابش Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    نویسنده واقعا قلم قوی ای داری واقعا احترام خاصی برات قائلم❤️

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنونم ازت عزیزدلم^^🤍

    ۶ ماه پیش
  • لیلا-

    1

    عاشق توصیف نویسنده از صحنه هام... انگار داره صحنه های رمان رو از بین کلمات تدوین میزنه و بهمون تحویل میده ، درست مثل یه فیلم جلوی چشمامون نقش میبنده👌

    ۸ ماه پیش
  • آذر

    1

    معنی جمله اخر این پارت چیه؟😂 من نفهمیدم😅🤦 ♀️

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یعنی خطر بیخ گوش ورهرامه!

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    3

    پدر بودن برای بامداد هم یجورایی براش زوده و هم قشنگه🤌🤧

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    وایی یعنیی چخبرههههه...طرز توصیف خیلی خوب بود و دقیقا تونستم تصورش کنم.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    2

    داره ترسناک میشه😍😂

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ترسناک‌ترم میشه🤫😂🔥

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️