ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هفتاد و دوم :
رامی که تنها مانده بود، دستان لرزانش را به صورت رساند و بابت هق زدن به نفسنفس افتاد، گونهی زخمیاش را با سرانگشتان سردش لمس کرد سپس دستان لرزانش را مقابل چشمانش گرفت. خون ترکیب شده با اشک را که روی انگشتانش دید، صدای هق زدنش اوج گرفت و توانست بهتر سوزش صورتش را حس کند. درد قلبش او را بردهوار تا مرز مرگ کشید و بهسختی دست منجمدش را به پنجره رساند. بینفس و وحشتزده، گلویش صوت بریدگی
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
صدف
2هر لحظه هیجانتر میشه
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
4جوری که قشنگ بودد😭😭کنجکاوم چجور میخواد توجیه کنه کارشو
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
پیچوندن رو خوب بلده!🫣
۱ سال پیشفاطمه زهرا
2فقط تویی که مهمی🥺🥺
۱ سال پیشفیونا
2چه جاذاب...🤭❤️ 🔥
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
✨😌🔥
۱ سال پیشر...
2ای جان چقد قشنگه احساس جلاد حالا ببینیم چطور برا رازان توصیح میده دلیل بودنش رو این جلاد ما
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
روز به روز قشنگتر هم میشه✨ استاد پیچوندن: مزدک پایدار!
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
2واییی چقد این پارت قشنگ بود جوری که مزدک نگران حال رامی بود😭😭😭😭