پارت هفتاد و دوم :

رامی که تنها مانده بود، دستان لرزانش را به صورت رساند و بابت هق زدن به نفس‌نفس افتاد، گونه‌ی زخمی‌اش را با سرانگشتان سردش لمس کرد سپس دستان لرزانش را مقابل چشمانش گرفت. خون ترکیب شده با اشک را که روی انگشتانش دید، صدای هق زدنش اوج گرفت و توانست بهتر سوزش صورتش را حس کند. درد قلبش او را برده‌وار تا مرز مرگ کشید و به‌سختی دست منجمدش را به پنجره رساند. بی‌نفس و وحشت‌زده، گلویش صوت بریدگی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    2

    واییی چقد این پارت قشنگ بود جوری که مزدک نگران حال رامی بود😭😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • صدف

    2

    هر لحظه هیجانتر میشه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    جوری که قشنگ بودد😭😭کنجکاوم چجور میخواد توجیه کنه کارشو

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پیچوندن رو خوب بلده!🫣

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    فقط تویی که مهمی🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    2

    چه جاذاب...🤭❤️ 🔥

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ✨😌🔥

    ۱ سال پیش
  • ر...

    2

    ای جان چقد قشنگه احساس جلاد حالا ببینیم چطور برا رازان توصیح میده دلیل بودنش رو این جلاد ما

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    روز به روز قشنگتر هم میشه✨ استاد پیچوندن: مزدک پایدار!

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️