پارت هفتاد و ششم :

رازان نفسش را آهسته بیرون فرستاد، نگاهش را از بامداد گرفت و زیرچشمی به دستان قفل درهم مزدک خیره شد. خراش‌های ریز و سطحی روی دستش مانده بود که نه علت وجودشان را می‌دانست، نه می‌خواست که بداند؛ اما حدس زد که در اثر برخورد با خرده‌شیشه باشد. این حدس، ذهنش را به اتفاق صبح رساند و زبانش با فکرش همراهی کرد؛ چه همراهی طعنه‌آلودی هم.

- بهت الهام میشه رامی در خطره؟

مزدک خیره به Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    2

    مزدک ام خوب بلده آدم و بسوزونه هااا بچه خیلی باهوشههههع

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    زبونش بد تند و تیزه

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    0

    شخصیتی که قراره من ازش خوشم بیاد کی میاد؟؟؟😩😓

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    بیشتر از هوش مزدک،هوش خالقش ستودنیه که همچین شاهکاری خلق کرده✨

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ من، ممنونم😍🫶🏼

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    2

    عجب کلکیه این مزدک👀🤌🏻

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پیچیدن به داستان از تخصص‌هاشه🍃

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️