لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 241 تا 260
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 241
مشکی نگاه بامداد، قهوهای سوختهی نگاه نیکو؛ دنیایی تیره و تاریک از دل خیرگی چشمانشان بیرون زده بود، دنیایی بینهایت شبیه به جهان رامدخت ورهرام. در اتاقی از عمارت ورهرام که بالاتر از روستایی در حصار درختان بلند و تپههای سرسبز قرار داشت، سایه بود که حکومت میکرد و روشنایی اتاق را به یغما برده ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 242
در این شب از قصهی ناجوری گویا عدد سیزده هر کجا نقشی داشت که سوی دیگر قصه در باشگاه مبارزه که از شدت شلوغی حتی راهرو و راهپلهاش هم خفه بود و دود و دم سیگار شفافیت دید حاضران را بازیچه کرده بود، تماشاچیانی که برای دیدن مبارزههای بامداد برزگر آمده بودند، صدای خود را بالا بردند و با زیرصدای هو کش...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 243
صوت خندههای آنها سکوت شب ناجوری را میشکست؛ اما فقط این ظرافت نبود. در باشگاهی که خردهشیشههای بطری از روی زمین جمع شده بودند، در مرکز دایرهی روشن وسط سالن دو کیف ورزشی سرمهای و مشکی پر از پول افتاده که نتیجهی دو برد امشب بامداد بودند. کنار دو کیف پر پول هومن در باشگاه خالی رو به تک چراغ سق...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 244
شب به ساکتترین وقت خود رسید و ماه در آن نیمهشب میان ابرهایی که در دل تاریکی آسمان محو بودند، درخشش خود را به رخ کشید. ستارگان تعظیم کرده در برابر ماه، شده بودند شاهدانی بیشمار که نگاه از آرامش شهر خاموش گرفته و به ماشینی دوخته بودند که در جادهی خارج از شهر با سرعتی رو به کاسته شدن در حرکت بود...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 245
مقصدشان محوطهای بود که رامدخت خبر نداشت عدهای غریبه واردش شده و دام پهن کرده بودند؛ رامدختی که پس از ساعتی همراهی با مزدک در سکوت، با کاسته شدن از سرعت ماشین توسط او و مایل شدن سوی راهخاکی سمت راست جادهی قدیمی که هیچ ترددی در آن نبود، حینیکه اضطراب ته دلش را قلقلک میداد ماسک را تا میانهی ب...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 246
روز با تمام طولانی بودنش گذشته و حال در بامداد روزی که هنوز به طلوع هم نرسیده بود، وقت بررسی اولین محموله از راه رسید. مسئول بررسی این محموله رامدختی بود که مانند تمام مدت زمانی که تا رسیدن به این نقطه اضطرابش را کنترل کرده بود، خود را زیر نقاب آرامش و جدیت مخفی ساخت سپس قدم برداشته سمت اولین ...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 247
سوی دیگر محوطه مهدیار بود که با مخفی کردن خود پشت کانتینرها از دید افرادی که زیپ نقرهای سویشرتشان در تاریکی برق داشت حینیکه دیگر هندزفری مردی که بیهوش کرده بود را در گوش خود نداشت، قدم به جلو برمیداشت. اویی که زیپ مشکی سویشرتی که به تن کرده بود هیچ نمایی نداشت. اگر دیده میشد ممکن بود هدف گلول...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 248
در آن آشوب خاموشی که بپا شده بود، رازان رسیده به ماشین مزدک که ابتدای محوطه پارک شده بود، دست چپش را به تنهی آن گرفت و خم شده حینیکه ماشین را دور میزد، اسلحهاش را از پشت کمر برداشت. نگاهش دقیق و تیز به مردی خیره بود که درواقع همان راهنمای رامدخت بود و خود را از میان کانتینرها بیرون کشیده و با...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 249
زمان که شیفتهی کنار هم بودن این دو مهرهی ناجوری بود، فکر توقف به سرش زد؛ اما سریعتر از زمان، مهدیار و رامدخت بودند که با برخورد تنشان به هم و پشت به پشت قرار گرفتنشان شوکی به جانشان تزریق شد. شوکی که باعث شد رامی نفسی بلند و صدادار بگیرد و همزمان با مهدیار رو به نیمرخ بچرخاند. نیمرخ رامی به ...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 250
دورتر از شلوغی آن قسمتی که رازان و مزدک به سمتش میرفتند، مهدیار در یکی از کانتینرهای اصلی را گشود سپس تن کمحال رامی بغض کرده و ترسیده را سمت خود چرخاند و دو دستش را نشانده دو طرف پهلوهای او، تنش را چون پر کاه با دستان خود بلند کرد و زمین زیر پایش را که کف فلزی کانتینر قرار داد، بیتوجه به افتاد...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 251
هر شبی را صبحی منتظر بود! شبی که گذشت برای اهالی ناجوری چنان بود که گویا صبحی را در انتظار خود نداشت، سنگین و خاموشتر، خالی و خفهتر از هر شبی بود. برای رامدخت، برای مهدیار، برای رازان و برای مزدک، گذشتن از آن شب چون شکستن دیوار بلندی در ته بنبست آن تاریکی بود که خواهناخواه به کمک هم آن را ...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 252
مزدک پایدار که میان درختان جنگل کوچک نزدیک عمارت گام برمیداشت، نگاهش را از میان حدقههای تنگ با آن ابروانی که محو درهم کشیده بود، دوخته به عمارتی که به در ورودیاش نزدیک میشد، آگاه از نبودن ایرج و بانو در عمارت چون خروجشان را با چشمان خود دیده بود، حینیکه پابند نقرهی رامی را در جیب شلوار کتان...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 253
رامدخت به تازگی با رازی به نام کاپیتان هترو آشنا شده و مهدیار رفتنش را خواستار بود؟ این نقشهها فقط از یک حس برمیآمد، حسی که این دو نفر را با زنجیری چون فولاد سخت به هم پیوند داده بود و حال به خیال نخ بودن بند اتصالشان هی دور و دورترشان میکرد و این تنها رامدخت و مهدیار را میآزرد. مهدیاری که سر...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 254
مسیر ناجور قصهی ناجوری سه نفر را کنار هم قرار داده بود، مزدک پایدار، رامدخت ورهرام و مهدیار اوستا. گذشته از رامدخت و مزدک، مهدیار گوشهای از این شهر حاضر و آماده از اتاقی که انتهای راهرویی کوتاه بود، بیرون زد و در قهوهایرنگش را که بست، قدم برداشته سمت سالنی که راهرو گوشهای از آن بود، با ورود ...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 255
تعادل هوای بهار گذشته از پنجرهی سراسری خانهای که جدا از باطن باشکوه ظاهر متروکهای داشت، نسیم مشغول بازی با پرده و خنکای هوا برای درمان که روی صندلی راک نشسته و چشمانش را با نقش نور خورشید بر رخش بسته، قابل حس و آرامشبخش بود. خنکای هوا در کنار حرارت مهربان نور خورشید برای پوستش چون نوازش بود و...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 256
اما برخلاف نیکو، جریان زندگی رامدخت انگار از همان شب قبل متوقف شده بود! او که همچنان خود را در اتاقش حبس کرده و بیرون نمیزد، تنها در اقیانوس افکارش آن عمقهای تاریک و سنگین دست و پا میزد و به جایی نمیرسید. به دنبال راهحل رهایی از این افکار گشت؛ اما به بنبست رسید، بنبستی که رویش حک شده بود ب...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 257
گذشته از انتخاب رامی و مهدیار، کسی که مدتها پیش راه خود را انتخاب کرد، مزدک پایدار بود. تنها کسی که دنبالهی انتخاب خود را گرفته بود و از راهش بازنمیگشت و حتی سر به عقب نمیچرخاند، مزدک بود که در دل جنگلی سرسبز کنار کلبهی خود روی تنهی کوتاه درخت که حکم صندلی داشت، نشسته و آرنجهای پوشیده از آ...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 258
کلاغ قصهی ناجوری که صبح بال گشوده و قرار بود شب به خانه برسد، در دل آسمان گرفته پرواز کرد و این گرفتگی آسمانی که گویا میان بارش مانده بود که دمی به شدت میتابید و دقیقهای بعد سایه بر تمام شهر میانداخت، صدای این کلاغ را درآورده بود که نور خورشید را در بالهای سیاه خود برد و سایه را به سراغ نواز...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 259
آسمان رو به غروب رفت، حال آسمان تاریکی میطلبید و قصد داشت گرفتگی خود در انتهای روز زیر چهرهی تیرهاش پنهان کند، چهرهای که آنقدر گرفته بود به ستارگان هم اجازهی درخشش نمیداد. از ستارگان گذشته، ماه هم در این گرفتگی سهیم بود که تابش همیشگی را نداشت و اگر تمامی چراغانی شهر خاموش میشد، مهتاب چنان...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 260
آسمان پس از گذر از دروازهی غروب در دل تاریکی حل شد، این تاریکی گرفته که نور ماه و ستارگان را به چشمان اهالی نمیرساند. گرفتگی آسمان از تاریکی پس از غروب حال و هوایی ساخت که با اثر روی مردم خلقشان را خفه کرد. سقف آسمان گویا پایین آمده و فضا را خفه کرده بود، حتی نسیم خنکی هم که وزیدن گرفت ذرهای ا...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
