پارت دویست و چهل و هفتم :

سوی دیگر محوطه مهدیار بود که با مخفی کردن خود پشت کانتینرها از دید افرادی که زیپ نقره‌ای سویشرتشان در تاریکی برق داشت حینی‌که دیگر هندزفری مردی که بیهوش کرده بود را در گوش خود نداشت، قدم به جلو برمی‌داشت. اویی که زیپ مشکی سویشرتی که به تن کرده بود هیچ نمایی نداشت. اگر دیده می‌شد ممکن بود هدف گلوله‌ی افراد غریبه شود؛ اما خونسرد بود و جدی و دقیق. انتخابی که کرده بود شاید به اندازه‌ی انت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    0

    چه هیجانی .ا وف

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️