ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و چهل و هشتم :
در آن آشوب خاموشی که بپا شده بود، رازان رسیده به ماشین مزدک که ابتدای محوطه پارک شده بود، دست چپش را به تنهی آن گرفت و خم شده حینیکه ماشین را دور میزد، اسلحهاش را از پشت کمر برداشت. نگاهش دقیق و تیز به مردی خیره بود که درواقع همان راهنمای رامدخت بود و خود را از میان کانتینرها بیرون کشیده و با هربار نگاه به پشت سر به سمت ماشین مزدک گامهای سریعتری برمیداشت. رازان که از حالت فراری
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
0آخی چه گوگولی 💖💖💖