پارت دویست و چهل و پنجم :

مقصدشان محوطه‌ای بود که رامدخت خبر نداشت عده‌ای غریبه واردش شده و دام پهن کرده بودند؛ رامدختی که پس از ساعتی همراهی با مزدک در سکوت، با کاسته شدن از سرعت ماشین توسط او و مایل شدن سوی راه‌خاکی سمت راست جاده‌ی قدیمی که هیچ ترددی در آن نبود، حینی‌که اضطراب ته دلش را قلقلک می‌داد ماسک را تا میانه‌ی بینی بالا کشید و نگاهش را همراه مزدک به دو مرد حدوداً بیست‌ونه یا سی‌ساله که کاپوت ماشین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    خیلی عالی بود مثلث عشقی من که خیلی خوشم آمد و دوسش داشتم درضمن عکسها خیلی کیوتن و به شخصیتهای داستن هم خیلی نزدیکن و من ازهمه از عکس نشاط خوشم آمد خیلی گوگولی بود

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قربونت برم مرسی همراهمی🤍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    همه چی دقیق و منظم کنارهم چیده شده...✨

    ۴ ماه پیش
  • صدف

    0

    قلم عالیی داری عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم🤍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    این پارت جزو پارت های دوست داشتنی برای من بود ممنون مهدیه جان 💜💜💜💜💜

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از انرژیت قشنگم🫶🏻

    ۶ ماه پیش
کپی شد!