پارت دویست و چهل و پنجم :

مقصدشان محوطه‌ای بود که رامدخت خبر نداشت عده‌ای غریبه واردش شده و دام پهن کرده بودند؛ رامدختی که پس از ساعتی همراهی با مزدک در سکوت، با کاسته شدن از سرعت ماشین توسط او و مایل شدن سوی راه‌خاکی سمت راست جاده‌ی قدیمی که هیچ ترددی در آن نبود، حینی‌که اضطراب ته دلش را قلقلک می‌داد ماسک را تا میانه‌ی بینی بالا کشید و نگاهش را همراه مزدک به دو مرد حدوداً بیست‌ونه یا سی‌ساله که کاپوت ماشین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    خیلی عالی بود مثلث عشقی من که خیلی خوشم آمد و دوسش داشتم درضمن عکسها خیلی کیوتن و به شخصیتهای داستن هم خیلی نزدیکن و من ازهمه از عکس نشاط خوشم آمد خیلی گوگولی بود

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قربونت برم مرسی همراهمی🤍

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    همه چی دقیق و منظم کنارهم چیده شده...✨

    ۷ ماه پیش
  • صدف

    0

    قلم عالیی داری عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم🤍

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    این پارت جزو پارت های دوست داشتنی برای من بود ممنون مهدیه جان 💜💜💜💜💜

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از انرژیت قشنگم🫶🏻

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️