ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و پنجاه و دوم :
مزدک پایدار که میان درختان جنگل کوچک نزدیک عمارت گام برمیداشت، نگاهش را از میان حدقههای تنگ با آن ابروانی که محو درهم کشیده بود، دوخته به عمارتی که به در ورودیاش نزدیک میشد، آگاه از نبودن ایرج و بانو در عمارت چون خروجشان را با چشمان خود دیده بود، حینیکه پابند نقرهی رامی را در جیب شلوار کتان و مشکی خود لمس میکرد، از میان درختان بیرون زد و رد پوتینهای مشکی خود را بر راه خاکی ا

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخرشم همین رامی همه رو به باد میده...ولی به قول تیم مهدیار میتونه قبول کنه گیر افتادن رازان و ایرجو؟