پارت دویست و پنجاه و دوم :

مزدک پایدار که میان درختان جنگل کوچک نزدیک عمارت گام برمی‌داشت، نگاهش را از میان حدقه‌های تنگ با آن ابروانی که محو درهم کشیده بود، دوخته به عمارتی که به در ورودی‌اش نزدیک می‌شد، آگاه از نبودن ایرج و بانو در عمارت چون خروجشان را با چشمان خود دیده بود، حینی‌که پابند نقره‌ی رامی را در جیب شلوار کتان و مشکی خود لمس می‌کرد، از میان درختان بیرون زد و رد پوتین‌های مشکی خود را بر راه خاکی ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخرشم همین رامی همه رو به باد میده...ولی به قول تیم مهدیار میتونه قبول کنه گیر افتادن رازان و ایرجو؟

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم!

    ۴ ماه پیش
کپی شد!