لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 281 تا 300
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 281
هومن نشسته روی راهپله که پشت سرش در اتاق بامداد، هیلا روی پهلو خوابیده و دستی را جمع زیر سر گذاشته و خجالتش مانع از رفتن پیش هومن، در خلوت حبس سایهی اتاق از دور فقط نظارهگر او بود. در فکر هومن فقط هیلا بود و اوضاع زندگی خود. اوضاعی که دیگر کشش نه، حوصلهی ادامه دادنش را نداشت چراکه تمامش سختی ...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 282
این روز هم محو رقص زمان با موسیقی تیکتاکش گذشت و شب بیدار شد، خمیازهی غروبش که آسمان روز را اکلیل نارنجی پاشید و با تیره و تیرهتر شدن بر نمای ماه و ستارگان افزود، احوال هریک از اهالی همان بود که تمام روز گرفتارش بودند، غیر از یک نفر. یعنی درمان که این غروب را تصاحب کرده و دورتر از شهر کوچک و ش...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 283
دو مقصد، دو نفر از اهالی ناجوری. درمان رو به مقصدی که آدرسش را مرد معتاد بدست آورده بود یعنی خانهی خانم رحمتی و سوی دیگر هومن سمت خانهی ویلایی شیرین که هم با یکبار رفتن بلدش شده هم شیرین آدرسش را در پیام برایش فرستاده بود. خود پیشنهاد دورهمی داده؛ اما حتی لباسهایش را عوض نکرده بود. همان پوتی...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 284
صبر درمان که نتیجهاش شد آماده شدن فضای خانه برای او به پایان رسید که وارد خانه شد و با نوک پوتین در را در حرکتی آرام چنان بست که صوت قیژمانندش برخاست. انتهای این صدا، بسته شدن در بود که در سکوتی که خانم رحمتی و دخترش مجبور به کش دادنش شده بودند به واسطهی تهدید مرد، پیچید و ادامهی شکست این سکوت...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 285
شهر خاموش بود و اهالی خفته؛ اما گوشهای از آرامش شب در خانهی ویلایی شیرین یادگار تنها چیزی که آن حوالی پرسه نمیزد، سکوت بود. صوت موسیقی که باعث رقص ریز افراد حاضر در دورهمی حین گفتگو و بازی شده بود، تمام خانه را فراگرفته و سکوت را در حسرت حاکمیت گذاشته بود. جعبههای باز و خالی یا نصفهی پیتزا ه...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 286
خورشید ناجوری در صبح تازهای دیگر از این قصه دیرتر از طلوع چشم گشود و انتظار اهالی را به پایان رساند. اشتیاق امروز ناجوری حوالی خانهای در محلهی جنوب و قدیمی شهر پرسه میزد، حوالی بامداد برزگر که بعد از ظهر برای رفتن از روستا به شهر آماده شد، حوالی هومن که از باشگاه خارج شده و خانه را مقصد قرار...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 287
ورقِ برگشته جلو رفت و اشتیاق ناجوری جای پای قصه را در خانهای در آن محلهی قدیمی محکم کرد. زیر آسمان گرفتهی عصر، هومن تکیه زده به دیوار کنار در نیمهباز اتاق هیلا، نگاه گرفته از او که کنج اتاق کز کرده و خیره به نقطهای نامعلوم حواسش تنها به درد خویش معطوف بود سپس موبایلش را روشن کرد که سمانه با...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 288
نیکو اما بار دیگر سری به نشانهی منفی تکان داد و قدمی نزدیک هومن شد سپس با سرعت گرفتن ضربانهای قلبش مطمئن گفت: - من این کار رو نکردم هومن، بهش پول دادم آره؛ اما فقط واسه اینکه کاری کنه دخترم رو ببینم، من نمیدونستم هیلا معتاد شده وگرنه بهش پول نمیدادم، وقتی تو و اون جوابم کردید رفتم سراغ خود ب...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 289
با دور شدن هومن که مهدخت دستش را لحظهای رها نمیکرد از خانه، میان او و بامداد این طوفان کش آمد تا به کل نابود شد، نابودی این طوفان اما به منظور سرازیر شدن آرامش سمت خانه نبود! خانهای که در آن نگاه بامداد به آرامی سمت هیلا چرخید و انگار با چشمان مشکینش از او التماس کرد به شکلی حتی حبس آن سکوت و ...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 290
آسمان برای غروبی آماده شد که با گرفتگی حال و احوالش، غم تصویر تارش دو چندان حس میشد. هوا هنوز روشنی عصر را داشت و خنکای این هوا رو به عمق گرفتن رفته، از خنکی هوای شب خبر آورده بود. در این وقت که گوشهای دیگر از ناجوری، مهدیار ساعت گرد و مشکی و بزرگ وصل به دیوار سالن اصلی اداره را نگریست سپس پرون...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 291
دقایقی بعد تیم دور میز جمع شد و آرمان هم سرخوش و خشنود به جمعشان پیوست. آنقدر خوشحال بود که لبخند از روی لبش کنار نمیرفت و مهدیار متوجه شد درنهایت درس آموزندهاش، آرمان امتحان را با نمرهی قبولی پاس کرده و این درس را هم به استادی او در درس روابط عاطفی قبول شده. میان اعضای تیم صحبت درمورد مأموریت...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 292
در فاصلهی رسیدن مهدیار به محلی که مهلا و فرهاد آنجا منتظرش بودند، روایتگر سری زد به عضو دیگر این خانواده یعنی مهدخت اوستا که نگاه از آسمان درحال غروب گرفت و گوش سپرده به صوت سقوط قطرات آب فوارهای که نزدیکش بود و آوای خوش خندههای کودکانی که همراه پدر و مادر و دوستانشان از مقابل بوفههایی که کنا...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 293
آسمان تاریک شده و تماسی که دوباره و دوباره بیپاسخ ماند بابت خاموش بودن موبایل مهدخت برای مهلایی که از نبود او در آخرین دیدار با مهدیار پیش از مأموریت ناراحت بود. نشسته بود روی نیمکتی فلزی از ترکیب دو رنگ زرد و مشکی، موبایل را که پایین برد، دستی به تار موهایی که کنج پیشانیاش افتاده بودند، کشید و...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 294
شب پرده کشیده بر سر اهالی زمین، میان مردم دو نفری کنار هم قدمزنان حواس قصه را در این وقت از شب پرت خود کردند؛ هومن و مهدخت. هومن که با دستان فرو رفته در جیب شلوار و آن پیراهنی که توجهی به تا نصفه باز بودن دکمههایش نداشت، بدون اینکه نظمی دهد به موهایش که قدری بهمریخته و چند دسته کنج پیشانیاش س...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 295
از سکوت هیلا که امشب را با حضور حنیف گذرانده و آرام شده بود، تا شکست سکوت توسط نیکو که پس از هزارمینباری که حرفهای عصر بامداد را مرور کرد، حینیکه گردنبند نام نشاط روی سینهی پوشیده از تیشرت آستین کوتاه سفیدش برق میزد، قدری رو بالا گرفت و با حس لغزش چند تار از موهای نزدیک گردنش که از گیرهای ک...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 296
این نقطه از امشب قصه مرکز آرامش ناجوری بود، آرامشی که هومن و مهدخت را در حبس ناجور این قصه به آغوش کشید و خواباند. آرامش در این نقطه جمع شده و تنها در این مرکزی که هومن و مهدخت را حبس خود داشت، حقیقی بود. هر قدمی که ناجوری از آرامش هومن و مهدخت فاصله گرفت و نگاه از آن دو میان رقص پردههای حریر دو...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 297
درمان وارد میشد و در نمیبست، هم در خانه، هم در اتاق رامی که باز رهایش کرد و چون با قدمهایی آهسته و بیصدا نزدیک تخت شد، با هر قدم سرش رو به چپ مایل شد تا اینکه عکس قامتش بر آینهی مقابل تخت افتاد. مهتاب رسیده به رخش، در آن اتاقی که تاریکیاش را همین نور ماه شکست داده بود، تخت را دور زد تا جایی...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 298
روز بعد با آرامشی غریب از راه رسید و شد حال، خورشید مانند هر روز زندگی نور جان بخش خود را سراغ نوازش اهالی زمین فرستاد. راه گشوده بهروی این نور درخشان دختری به نام مهدخت که در ویلای کوهستانی خارج از شهر، پردههای نقرهای براق را با دو حریر آبی رویش که اول صبح برای بیدار نشدن هومن کشیده بود، به د...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 299
نام یک دختر بیستساله که آخرین روزهای بیستسالگی را برای کامل شدن بیستویکسالگی میگذراند، درمان را به گریه و خندهای که ترکیبش تلختر از زهر بود انداخته و خشم او را به حدی رسانده بود که آدمی را با بیرحمی نابود کند. رامدخت ورهرام، روزی این دختر در نظر رازان زندگیبخش بود؛ اما حال او که مشغول جا...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 300
به وقت عصر، دستهای از گنجشکان بال زدند در دل آسمانی که خورشید از گوشهگوشهاش درحال ربودن نگاه نورانی خود بود. آفتاب پرده برداشته از آسمان و آبی سقف بالای سر آدمیان اندکی رنگ گرفته، روشنی خود را به حکم عصری که برپا شده بود تا پیش از غروب حفظ کرد. دستهی گنجشکان از بالای خانهای متروکه گذشتند که ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
