پارت دویست و پنجاه و چهارم :

مسیر ناجور قصه‌ی ناجوری سه نفر را کنار هم قرار داده بود، مزدک پایدار، رامدخت ورهرام و مهدیار اوستا. گذشته از رامدخت و مزدک، مهدیار گوشه‌ای از این شهر حاضر و آماده از اتاقی که انتهای راهرویی کوتاه بود، بیرون زد و در قهوه‌ای‌رنگش را که بست، قدم برداشته سمت سالنی که راهرو گوشه‌ای از آن بود، با ورود به سالن نگاه در فضای روشن آن که با ترکیب رنگ عسلی و قهوه‌ای سوخته گرم و صمیمانه بود، به گر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    دیالوگ اخر مهدیار رو باید استوری کرد😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اهههه مهدیارم چقدر اعتماد به نفس داره...ولی ارمان خیلی خوبههه

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مهدیار یکم خودشیفته‌ست😂

    ۷ ماه پیش
  • صدف

    0

    واقعا تاثیرگذار بود

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️