پارت دویست و چهل و سوم :

صوت خنده‌های آن‌ها سکوت شب ناجوری را می‌شکست؛ اما فقط این ظرافت نبود. در باشگاهی که خرده‌شیشه‌های بطری از روی زمین جمع شده بودند، در مرکز دایره‌ی روشن وسط سالن دو کیف ورزشی سرمه‌ای و مشکی پر از پول افتاده که نتیجه‌ی دو برد امشب بامداد بودند. کنار دو کیف پر پول هومن در باشگاه خالی رو به تک چراغ سقف که مرز زمین مبارزه را مشخص کرده بود، روی زمین دراز کشیده و دو دستش کوتاه باز کنارش رها ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اذر

    0

    آخی هومن خیلی خوبه این حقش نیست

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    مزدک بچم از همه بدبخت تره و همه بهش حسودی میکنن..خدایا چرا همه رامیو دوست دارن؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️