ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و پنجاه :
دورتر از شلوغی آن قسمتی که رازان و مزدک به سمتش میرفتند، مهدیار در یکی از کانتینرهای اصلی را گشود سپس تن کمحال رامی بغض کرده و ترسیده را سمت خود چرخاند و دو دستش را نشانده دو طرف پهلوهای او، تنش را چون پر کاه با دستان خود بلند کرد و زمین زیر پایش را که کف فلزی کانتینر قرار داد، بیتوجه به افتادن اسلحهی رامی از دستش، خودش هم وارد کانتینر شد و در را بست سپس اسلحهاش را پشت کمر جا داد.
لطفا صبر کنید...
