ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و چهل و یک :
مشکی نگاه بامداد، قهوهای سوختهی نگاه نیکو؛ دنیایی تیره و تاریک از دل خیرگی چشمانشان بیرون زده بود، دنیایی بینهایت شبیه به جهان رامدخت ورهرام.
در اتاقی از عمارت ورهرام که بالاتر از روستایی در حصار درختان بلند و تپههای سرسبز قرار داشت، سایه بود که حکومت میکرد و روشنایی اتاق را به یغما برده بود. باریکهی نوری هم اگر در مسیری بی لغزش به داخل تابیده بود، از سوی باغ بود. باری

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0پلیس بودن یا از ادمای درمان؟