پارت دویست و چهل و یک :

مشکی نگاه بامداد، قهوه‌ای سوخته‌ی نگاه نیکو؛ دنیایی تیره و تاریک از دل خیرگی چشمانشان بیرون زده بود، دنیایی بی‌نهایت شبیه به جهان رامدخت ورهرام.

در اتاقی از عمارت ورهرام که بالاتر از روستایی در حصار درختان بلند و تپه‌های سرسبز قرار داشت، سایه بود که حکومت می‌کرد و روشنایی اتاق را به یغما برده بود. باریکه‌ی نوری هم اگر در مسیری بی لغزش به داخل تابیده بود، از سوی باغ بود. باری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    پلیس بودن یا از ادمای درمان؟

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آدمای مزدک...

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    قربون بچه م برم چقدر باهوشه💋💋

    ۴ ماه پیش
کپی شد!