ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و پنجاه و نهم :
آسمان رو به غروب رفت، حال آسمان تاریکی میطلبید و قصد داشت گرفتگی خود در انتهای روز زیر چهرهی تیرهاش پنهان کند، چهرهای که آنقدر گرفته بود به ستارگان هم اجازهی درخشش نمیداد. از ستارگان گذشته، ماه هم در این گرفتگی سهیم بود که تابش همیشگی را نداشت و اگر تمامی چراغانی شهر خاموش میشد، مهتاب چنان کمجان بود که با نبودنش تفاوتی نداشت. این حال شبی بود که برای همگان قابل پیشبینی بود
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیا
1این رمان کلا با کلیشه قهره.خیالت راحت
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0رامی رازت چیه؟بامداد داره پول جمع میکنه واست قلب بخره🙏
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0هیلا چرا مواد میکشید از اون اول؟نمیتونستم از اول درکش کنم زیاد...
۷ ماه پیشایوای
0بیچاره نیکو😢
۸ ماه پیشفاطمه ❤️
2بعضی وقتا یه آدمای تو زندگیمون هستن که عقده های خودشون سر زندگیت خالی میکنن با دلیل های مزخرف توجیه های بیجا یکیشون همین یاسر🤬
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0نکنه طبق یه قانون کلیشه ای قراره قلب یکی از کارکترا بشینه توی *** ی رامی،بجای قلب مریضش...اصن دلم نمیخواد قلب هیچ کدومشون باشه....جگرمون رو خون نکن تو رو خدا