لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 261 تا 280
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 261
دورتر از دقایقی که این ملاقات را میان بامداد برزگر و کاوش ماندگار شکل داده بود، در خانهای که مقصد قدمهای بامداد بود، هومن در اتاق هیلا که گوشهای از زاویهی اتاق کز کرده و با زانوان جمع در سینهاش به خود میلرزید، به دیوار سوی دیگر اتاق تکیه زده و دستانش را پشت سر مخفی کرده بود. نگاه عسلی و غم...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 262
وقت خواب اهالی ناجوری از راه رسیده بود، گذشته از همه آنهایی که به خواب تن داده بودند؛ در مقصد راه بامداد، حتی هیلایی که پس از مصرف مواد به آرامش رسیده بود هم درحال تجربهی خوابی شیرین بود اما آن مقصد یک بیدار داشت، آن هم هومن که پس از بالا رفتن از راهپلهی فلزی به اتاق بامداد رسید و با ورود به ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 263
باران شاهد این احوال مرد در این شب بود که فاصلهی رخ کم کرده با رخ رامی محض نوازش پوستش با نفسهای او و خیره به چشمان بستهاش گیر کرده در تلهای که زیبایی او برای نگاهش جا گذاشته بود، همانجا در آن نقطهی پر آرامشی که از تافتهی دنیا برایش جدا بافته بودند، خشکی گردنش را برای ساعتها خیرگی به رامی ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 264
صبح و نم بارانی که ردپای خیسش از شبی که گذشت روی زمین مانده بود، با روشنایی دور از نگاه تیز آفتاب و زیر نوازش ابرهای سنگین که سایهی دستشان اعتدال هوا را رو به خنکی لذتبخشی برده بود، آغاز شد. خبری از آوازخوانی پرندگان نبود؛ اما سکوتی هم جریان نداشت، ریتم چکهی قطرات باران که با فاصله از هم روی ز...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 265
آسمان گرفته هر کجای شهر ناجوری همین تصویر خود را برای مردم به نمایش گذاشته بود. از مهدخت گذشته، قصه به رامدخت میرسید که ایستاده کنار پنجرهی قدی که پردهی سبز مخملش کنار رفته، به محوطهی خالی کارگاه چشم دوخته بود؛ اما حواسش هیچ به سنگفرش محوطه میان سبزههای کوتاه آن که نم باران رنگ تازهای به آن...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 266
دو خواهر ناسازگار، یکی رامدخت که پس از خروج از کارگاه زیر نوازش نم بارانی که ملایم میبارید راهی به مقصد عمارت آغاز کرد و دیگری رازان که هنوز مهمان کلبهی مزدک کنار او مقابل پنجره ایستاده بود. برای لحظاتی هردو فضای جنگل را نگریستند که تنههای درختانش، برگ سبز و شاخهها و زمینش به لطف باران رنگ گ...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 267
نیکو ماندگار شناخت خوبی از بامداد برزگر بدست آورده بود؛ او که سمانه پس از گذر از کنارش و پایین رفتن از راهپله با چرخیدن به سمتش نیمنگاهی به هومن که کنج اتاق به دیوار تکیه زده و نگاهش به غذایی که سمانه برده بود نه و به چرخش موبایل در دستش خیره بود، انداخت سپس نگاه چرخانده بین چشمان بامداد که روی...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 268
هوای بعد از ظهر خنکتر بود، هوای موردعلاقهی نیکو ماندگار؛ او که با پیاده شدن از ماشین با لبخندی کمرنگ دستی به شومیز سفیدی که طرح گلهای رنگی داشت و رویش کت جین نازک و کوتاهی پوشیده بود، کشید و پس از برداشتن سبد از روی صندلی عقب در ماشین را قفل کرد و با دور زدن آن کنار بامداد که چین میان ابروها و...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 269
کلاغ قصه با ورق بعدی به عمارت ورهرام رسید و زیر آسمان عصر که نمنم ملایم باران را داشت، بالای سر آلاچیقی که ایرج، رازان و یاوری روی صندلیهای دورتادور میز وسط نشسته و مشغول صحبتی عمیق بودند، چرخید. در سالن عمارت بانو دست به سینه ایستاده مقابل پنجرهی سراسری زیرلب از خانم رحمتی که برایش فنجان چای ...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 270
از مهدیار و رامدخت گذشته، داستان روی نام بامداد و نیکو قفل شد و به سراغ آن دو بال زد؛ بامداد که روی صندلی شاگرد چشم بسته و از نفسهایش مشخص بود به خوابی سبک رفته و نیکو که پشت فرمان درحال رانندگی بود. صدای موسیقی ملایمی ضعیف به گوش نیکو رسیده و سکوت فضا را شکسته بود. موسیقی بیکلام و ملایمی که آو...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 271
روشنایی آسمان همراه گرفتگی و ابرهای سیاه گریخته بود، وقت سلطنت ماه از راه رسید و این هلال درخشنده با آن شمایل لبخند تماشایی، در دل آسمان نگاه آدمیان را به همراهی چشمکهای ستارگان به منظور پرت کردن حواس اهالی نوازش کرد. هوای بهاری با آن کسالتی که همراه خود آورده چون نسیمی گذشته از شیشهی ماشین و ن...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 272
در آرامشی که فضا تحت حاکمیتش بود، بررسی محموله چندان طول نکشید و با ایستادنشان کنار صندوقی که قدری خاک رویش نشسته بود، کسری قصد باز کردنش را کرد و چون قفل گیر کرده بود، مرد با علامتی به مرد مراقب که با فاصله پشت سرشان حرکت میکرد، او را برای باز کردن قفل فراخواند سپس همراه رامدخت تکقدمی عقب رفت ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 273
مهدیار اوستا، بازیگر نقش دامیار زنده و در اتاق نیمهتاریک خود تکهپارچه را در دستانش بالا برد، سرانگشتانش را به لبانش چسباند و نام رامی زبان قلب نگرانش را رها نکرده بود که عقلش هم بیخیال هر منطقی که داشت، با پریشانی مهدیار راه آمد و آشفته نام رامی را بر زبان جاری کرد. تمام وجود مهدیار، رامدخت را ...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 274
ساعت خوابرفتهی دنیا تکانی به عقربههایش داد و از این وقتی که قرار از دل اهالی ربوده بود، گذشت. با گذر دقایق ایرج برای اولینبار بدون آن خونسردی همیشگی با دستان فرو رفته در جیب حینیکه اعصابش تحریک شده بود، در سالن قدم زدن در مسیری رفت و برگشتی را آغاز کرد که آخر هم طاقت نیاورد و پس از خبر به یا...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 275
روح مهدیار حبس رویای رامی و جسمش کنار خیابان شلوغ زیر آسمان شب درحال دویدن سمت مقصدی که رامدخت آنجا در آغوش مرگ به خواب میرفت، موبایل را با دست لرزان به گوشش رساند و حینیکه هیچ ماشینی برایش صبر نمیکرد، بیهوا گذشته از مقابل ماشینی که رانندهاش به سرعت ترمز کرد و بوق کشدار زد، میان خیابان چرخی...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 276
تیکتاک ساعت عمارت ورهرام که پس از خروج بانو با ماشین آژانسی که در آن وقت از شب با چند آژانس زنگ زدن پیدا کرده بود، خالی شد و ساعت خانهی خاموش حنیف و خانهای در محلهای قدیمی که در یکی از اتاقهایش هیلا و هومن به خواب رفته بودند، ساعت خانهی اوستا که با خبر سرهنگ خاطرشان بابت مهدیار آسوده شده بو...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 277
از سقوط دست مهدیار و زیر افتادن سر مزدک بیتوجه به سنگینی نگاه پوریا، چند ثانیه گذشت تا اینکه مزدک پس از مکثی کوتاه در را گشود و همراه ورودش به سالن سر بلند کرد سپس قدم سمت اتاق رامی برداشت. او که آشفتگی حالش را حل نکرده بلکه کنار زده بود، بدون نگاهی از شیشه به رامی با باز کردن در اتاق او، خود را...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 278
اردیبهشت بهاری به پایان خود نزدیک میشد، آغاز هفتهی پایانی این ماه حال و هوای خرداد که یک دم هوایش یادآور بهار بود و یک دم تابستان پیشرو را به دنبال اهالی فرستاده بود تا روز ورود به خرداد غریبی نکنند. آسمان دیروز اشکهایش را ریخته و امروز قصه آفتابش تازه بود و هزارانبار ملایمتر از مهمانی بارا...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 279
در میان اهالی ناجوری، روایتگر سری زد به زنی با ابریشم طلای گیسوانی کوتاه و موجدار که دریای نگاهش را حین پایین رفتن از پلهها به چهرهی مهتابی پسرش دوخت و لبان بیرنگش را برهم فشرده از دیدن رنگ صورت او که چنگی به دل نمیزد سپس ابروان باریکش را محو درهم کشید و در آن شومیز مشکی با آستین حریر و شلوا...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 280
مزدک در چه حالی بود و رامدخت در چه حال! دختری که مرکز این ناجوری بود و جایی میان مهرههای سفید و مشکی زمین بازی ناجوری ایستاده بود؛ او که دراز کشیده روی تخت، سر بر بالش گذاشته و تار موهایش صاف و آزاد روی بالش، نوکشان زیر شانههای پوشیده از لباس سفید با نقطههای ریز مشکی بیمارستان پنهان و نگاهش خی...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
