ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و پنجاه و هشتم :
کلاغ قصهی ناجوری که صبح بال گشوده و قرار بود شب به خانه برسد، در دل آسمان گرفته پرواز کرد و این گرفتگی آسمانی که گویا میان بارش مانده بود که دمی به شدت میتابید و دقیقهای بعد سایه بر تمام شهر میانداخت، صدای این کلاغ را درآورده بود که نور خورشید را در بالهای سیاه خود برد و سایه را به سراغ نوازش رخسار اهالی شهر که خنکای سایه برایشان لذتبخش بود، فرستاد. بال زد و بال زد تا از عصر عبور
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نظرده
0رازان که حاضره جونشو به رامی بده چرا تو این بیست سال دنبال قلب براش نبوده با اینهمه ثروت ؟کاش برادر رامی هم خودشو معرفی کنه تا رامی بدونه بی خانواده نیست و برادرش نمی ذاره پا تو هیچ کار خلافی بذاره و از این خانواده دست بکشه