لیست کلیه پارتهای رمان نفس هایم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان نفس هایم - پارت 1
به نام عشق فصلاول عطر شامی توی شامهاش پُر بود و حواسش بویی را کشید که یوسف ۱۴ ساله شده بود! هجمهی ذهنش مثل صاعقه روشن و خاموش میشد. گاهی تند میشد و گاهی اسلو. نگاتیوهای مغزش سامان نمیگرفت. رج به رج روی هم میزد و رد میشد. به آن صحنه که رسید، قفل کرد. حواسش روی ریپید گذاشت. ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 2
از آشپزخانه بیرون آمد و راه سمت سرویس بهداشتی کج کرد. نصف تنش را بیرون داده و از راهروی منتهی به اتاق خوابها سمت پذیرایی آویزان بود. تا چشمش به پدرش خورد، خودش را تو کشید و در را بست. با استخوان پشت دستش به در حمام زد: -چرا وایسادی لا در؟ معلوم بود نفس به در چسبیده است: -جواب نمیدادی خب؟ فک...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 3
-وای! چرا شامیا این جوری شدن؟ نیمرخش سمت نفس برگشت. چشمهای سرخش با موهای آب خورده و کلاه سرخابی روی سرش، بازی دیو و دلبر راه انداخته بود. دلبری شده بود مثال چشمان پردیس فقط بند نفسش بود و دیو شبیه شبی که با نگاهش گلوله پرتاب کرد سمتش! دستش را با مواد شامی به چانهی نفس زد: -واسه وصل کردن آب ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 4
کفگیر را از دست پدرش گرفت: -باقیشو من درمیارم. شیر را باز کرد دستهایش را بشوید. آب قطع بود. ناچارا شیر کوچک تصفیه را باز کرد. دستهایش را شست و حوله را برداشت. زنگ در اجازه نداد دستهایش را خشک کند. پشت در آقای ملکی با تکیه بر عصایش ایستاده بود. شبیه همان تکه چوب هم قرص و سیخ و صاف بود: -رو...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 5
ورودی سالن کارخانه که رسید، علاوه بر صدای دستگاهها، همهمه شنید. تا سر توی سالن کشید، یکی از کارگرها بلند گفت: -مهندس اومد. بیآنکه برگردد، وارد سالن شد. کارگر ارشد جلو آمد: -صبحبهخیر مهندس. دستگاه الف۴ داره نخ جمع میکنه. خاموشش کردم. کنار سرکارگر راه افتاد و گفت: -این گیر و گورا خیلی پیش...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 6
خندیده بود برایش و دندانهای سفیدش گوشهی جگرش را گرفت. وقتی لبش از روی آن ردیف صدف کنار میرفت و چال میانداخت روی لپ چپش. بهش میگفت چال روی لپ یک نقص عضو است. برای او چه نقصی قشنگتر از آن که سمت چپ تنش نشسته بود و دلش را میبرد. همان وقتها هم بهش گفته بود او جانشین خدایش روی زمین است. آنقد...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 7
-شما جای آرشخان تو محوطه باش من با ایشون حرف دارم. نوبخت کرنشی کرد و بیرون رفت. در که بسته شد، پیرمرد دوباره با دستمال بینیاش را چلاند و یکبار دیگر تن آرش را مور مور کرد. از هیچ چیز اندازهی سرماخوردگی و سر و صدای آن بیماری بیزار نبود. بعدش از پژمان! -در مورد حرفی که بهت زدم فک کن. میخوام از...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 8
ماشین را که پارک کرد، گوشیاش زنگ خورد. نفس بود. صندوق را زد و گوشی را روی گوشش گذاشت: -دارم میام بالا. -سلام بابا. بیا طبقه ۳. اخم آلود ایستاد و دست روی صندوق گذاشت: -باز نوبت تو شد آشپزی کنی رفتی خونهی مامانبزرگت؟ -بهخدا عمه گفت امشب اینجاییم. لحن معصوم نفس باعث شد کوتاه بیاید: -خیله...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 9
آذر در را به رویش باز کرد. آنقدر بهش فکر کرد تمام تصویر آن شبش شده بود: -سلام! چه عجب، اینورا. حتما باید دعوتت کنن؟ از بالای چشم و مقتدرانه نگاهش کرد: -علیک. همون اونوری شدیم پای از ما بهترون تو سرنوشتت وا شده. آذر به ظاهر خندید: -بیشتر بیای خودمونی میمونی تیکه نمیندازی. خندهی آذر و کنا...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 10
-نمیآیی تو بابا؟ برگشت و نفس را پشت سرش دید. فنجان را سمتش گرفت و گفت: -یه چایی دیگه برام بیار. دستش را برای گرفتن فنجان دراز کرد: -گزارش خلاصهی بازیها باشگاه اروپا رو داره پخش میکنه. نمیخواستی ببینی؟ فهمید دوباره نفس را وسط انداختهاند تا او را از غار تنهاییاش بیرون بکشند: -یه چایی د...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 11
-فکر کنم اومد. هیجانی توی صدای پیرمرد احساس کرد. تا خواست چیزی بگوید پیرمرد تندتند گفت: -فردا میبینمت باهات حرف میزنم آرش جان. فعلا خداحافظ. پیش از آنکه آرش حرفی بزند، تماس را قطع کرد. نفس به صندلی کنارش اشاره کرد: -بشین دیگه بابا. کنار نفس نشست و کفگیر دراز شده را از دست آذر گرفت. در همان...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 12
فصل ۲ "وارد اورژانس شد و سری به اطراف کشید. پژمان که از انتهاییترین اتاقک بیرون آمد، راه مشخص شد. سمت اتاقک رفت. بین راه بازویش توی دست پژمان ماند. از حالت چشمانش فهمید دعوا دارد. برای او دانشگاه و خیابان و بیمارستان فرقی نداشت. شمشیر از رو بسته بود. پیش از آنکه حرفی بزند، گوشهی لبش بالا پ...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 13
وارد کارخانه که شد، همهمهای به گوشش خورد. از در مدیریت داخل رفت اما کسی توی اتاق نبود. از همانجا وارد محوطه شد. همایونفر روی جایگاهش ایستاده بود و از طریق نوبخت دستوراتی صادر میکرد. صدای خودش جان نداشت تا فرامینش به گوش کارگرها برسد. پاهایش را هم عصا میکشید: -سلام. چی شده؟ سمت چپ خود چرخید ...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 14
-معلومه بابای خوبی هستی. نفس عمیقی کشید و افزود: -عین عماد! خیلی حنانهاشو دوست داشت. -روحش شاد. عماد خیلی منطقی و آروم بود. -برعکس حنا. دختره جنگی و سرتقه. -حتما به مادرش کشیده. همایونفر جوابی نداد. به جایش پرسید: -مشکل سالن چی بود؟ برطرف شد؟ از جوابی که همایونفر داد فهمید میلی برای ...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 15
ترافیکی پشت ماشینهای مزبور درست شده بود. برخی ماشینها هم با گفتن متلکی از کنار آزرای سفید عبور میکردند. دست دخترک برای دو راننده بالا آمد و به بدنهی ماشینهایشان گرفت. همایونفر جلوی داشبورد را گرفت و کمی جلو کشید: -ببین دختره چه چشم سفیده. الان همه رو میزنه. جسارت دخترک آرش را گرفت. یاد خو...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 16
جا برای پارک ماشین پیدا نمیکرد. کمی جلو رفت. حین عبور همایونفر را دید که در حال گفتگو با نوهاش بود. از طرفی هم سعی داشت رانندهی مقابل را آرام کند. از فرو رفتگی که روی سپر سمند دید، آزرا قطعا مقصر بود. اما دخترک داشت برای راننده شاخ و شانه میکشید. همان حین پژویی از پارک بیرون آمد و آرش توان...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 17
-انگار از شما حرفشنوی داره. زده به من مقصره. راضیش کن خودمون برآورد خسارت کنیم کارت بیمهامون خط نیفته. آرش عینکش را بالای سرش هُل داد: -مگه زنگ نزدید به افسر؟ -چرا. فامیلتون زنگ زد. -پس تو راهه. حرف زدن فایده نداره. سری نامحسوس برای حنانه تکاند و افزود: -میبینی که حرفم حالیش نیس. میخوا...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 18
در را که باز کرد و داخل رفت، از دیدن صحنهی روبرو جگرش آتش گرفت. نفس نشسته بود، دستهایش را دو طرف خود روی زمین میگذاشت، خودش را ریزریز بلند میکرد و سمت راهروی منتهی به اتاقها و سرویس میکشید. در را رها کرد، کیفش و کاپشنش را روی زمین انداخت و زیر لب با خوش غرید: -خدا لعنتت کنه پژمان. این جمل...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 19
در با صدای ناهنجاری از لولا کَنده و باز شد. انگار صد نفر از پشت داشتند سمت او فشارش میدادند بس که آهنهایش زنگ زده و روی هم سوار بود. به همان صورت که بازش کرد، ماند! دیگه نه به عقب برگشت نه جلوتر رفت. لولاها عین چوب خشک بودند. برخیشان نیز مانند شمشیری تیز بیرون زده بودند. جلوتر میرفت و آهن بهش...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 20
با دفتر مدیریت فاصله داشت که صدای زنانهای شنید. داشت بلندتر از حد معمول حرف میزد. طلبکارانه و دستوری. جسته گریخته صدای همایونفر هم میآمد. تعجب کرد! کدام کارگر خط تولید بود که آنگونه داشت با مدیر کارخانه حرف میزد؟ بیشتر از همایونفر متعجب بود که چرا مقابل آن زن نجابت به خرج میدهد. گاهی از نرم...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
