دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نفس هایم اثر الهه محمدی

رمان نفس هایم

  • زبان فارسی
  • 44.3K 👁
  • 139 ❤️
  • 275 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مهندس آرش بهمنش کارآفرین کارخانه‌ی نساجی، جوان موفقی‌ست که زندگی اجتماعی مستحکمی دارد. رقبا بارها سعی دارند او را حذف کنند اما هر بار شکست می‌خورند. اما مهمترین صدمه را کسی بهش وارد می‌کند که ۱۵ سال پیش با آرش عاشقانه‌های صورتی رنگی داشته است...

پارت اول

به نام عشق
فصل‌اول
عطر شامی توی شامه‌اش پُر بود و حواسش بویی را کشید که یوسف ۱۴ ساله شده بود! هجمه‌ی ذهنش مثل صاعقه روشن و خاموش می‌شد. گاهی تند می‌شد و گاهی اسلو. نگاتیوهای مغزش سامان نمی‌گرفت. رج به رج روی هم می‌زد و رد می‌شد‌. به آن صحنه که رسید، قفل کرد. حواسش روی ریپید گذاشت. حادثه‌ای که بعدش ارمغان خوبی نیاورد، تکرار شد! تکرار شد و تکرار! مانند چراغ چشمک‌زن قرمز که چون فلاشر توی چشمش می‌زد و طاقت نداشت. عین قل‌قل کردن روغن مایع زیر شامی‌های در حال برشته شدن. کفیر زیر شامی انداخت و برش‌گرداند. مثل فرمانی که دور میدان داد و ماشین را از مسیر اصلی برگرداند. پا روی پدال گذاشت. زیر گاز را هم تند کرد. چراغ قرمز را رد کرد. مثل حوصله‌اش که از جلز و ولز و سرخ شدن آرام شامی‌ها سر رفت. صدای بوق‌های ممتد و پشت سرش حواله‌های فحش ردیف شد. روغن‌ها با شتاب قل می‌زدند. ماشینی که بغل به بغلش چسبیده بود، پشت چراغ ماند و راهش بسته شد. یک تکه‌ی دیگر نیز از مواد شامی توی ماهی‌تابه جا داد. جا شد. دلش خنک شد! تنها چیزی که روی اعصابش بود، صدای جیغ‌های او بود. مثل صدای " نفس" بهش آرامش نداد:
"دیوونگی نکن آرش. دست پژمان بهمون برسه تیکه بزرگمون گوشمونه."
حرصش گرفت. شامی را برداشت و کوبید کف ماهی‌تابه. شدت دستش اینقدر زیاد بود که روغن‌ها روی گاز پاشید و مواد وا رفت! پووفی کرد، بی‌آنکه تلاشی برای شامی شرحه‌شرحه کند. مثل قلبش! بهش جوابی نداد. پرسرعت‌تر به راهش ادامه داد. راه به راه از چراغ‌ها می‌گذاشت و پلاکش کادر دوربین‌ها می‌شد:
"لالم شدی؟"
صدایش با هرم داغِ ماهی‌تابه که به دستش گرفت، بالا رفت:
"دارم گوش می‌دم به اراجیفی که پشت هم ردیف می‌کنی. آخه پژمان آدمه که واسه من شاخ شه؟"
"واسه تو شاید. ولی منو که تو خونه گیر میاره."
توی کوچه‌ی آشنایی پیچید. زیر شعله را پایین کشید. باید جنگ را توی خاکریز نرم می‌کشید:
"یه کاری کنم نتونه زر بزنه."
"چی تو سرته؟"
مقابل آپارتمان‌شان ایستاد و ریموت زد. دگمه‌ی هود را هم زد. در حال رفتن توی پارکینگ، بازوی آرش را چسبید:
"اومدی خونه چیکار؟"
توجهی نکرد. تا ماشین را پارک کند، بازویش را توی دست خود چلاند. بی‌توجه به عجز و لابه‌ی او، دستش را گرفت. پیچی به بازویش داد و توی آسانسور کشیدش. تا به طبقه‌ی ۵ و واحدشان برسند، توی آسانسور زد و خورد کردند. حریف آن لحظه‌اش مواد شامی شد. تخم‌مرغی تویش انداخت و مشت کوبید به دل گوشت و سیب‌زمینی‌ها. در آسانسور که باز شد، دست دور تنش انداخت و تا فکش بالا کشید. انگار او را زیر بغلش جمع کرده بود. دست و پایش روی هوا مانده بود و بال می‌زد. آب سیب‌زمینی، پیاز زیر دستش شُره کرد. کلید انداخت و در همان‌حال داخل ساختمان شد. این‌بار تکه‌ای ماهرانه‌تر از مواد توی ماهی‌تابه انداخت. صدای مادرش می‌آمد. صدای جیغ دخترک توی گوشش پیچید. صدای آواز خواندن نفس هم! مادرش در حال صحبت کردن با تلفن بود. تا آرش و عروسش را بدان حال دید، گوشی را بدون خداحافظی بست:
"وا! این چه وضعیه؟"
بی‌آنکه دختر را زمین بگذارد، موادی دیگر کف ماهی‌تابه انداخت و به مادرش نهیب زد:
"بساطتو جمع کن برو مامان. می‌خوام تنها باشم."
جوابی نداده بود که صدای جیغ دخترک بالا رفت:
"نری انسی‌جون. خر شده می‌خواد روی پژمان‌و کم کنه"
اخم کرد و زیر دگمه‌ی تندتر هود زد. ذهنش داد زد:
"خفه شو. یه بار دیگه اسم اونو آوردی، خودتو خفه می‌کنم."
انسی از عصبانیت آرش ترسید. معلوم بود. در حالی‌که سعی داشت نامزدش را از دستش بگیرد، اخم‌آلود بهش تشر زد:
"بزارش پایین ببینم چه‌خبره؟"
برخلاف مادرش چرخید و دستش را محکم دور دهان و فک دخترک فشار داد تا صدایش را خفه کند. شامی را نیز زیر و رو کرد. هنوز خام بود و دوباره تاپی توی ماهی‌تابه انداختش:
"برو مامان. رو اعصاب من نباش. به زر زرا اینم نگا نکن."
از عصبانیت آرش عقب رانده شد. همیشه زود مقابل او کوتاه می‌آمد:
"بلایی سرش نیاری. پژمان شر می‌کنه‌ها."
داد کشید:
"برو مامان"
پشت سرش صدای دخترک توی گوشش پیچید.‌ صدای نفس مخلوطش شد.
-بابا آب کم شد.
نشنید صدای نفس را. شامی‌ها را اسیر خود کرده بود و زیر و رو، مثل دخترکی که توی تخت می‌چرخاند. با هر چرخش نیز یک تکه از لباسش را می‌کَند و گوشه‌ای پرت می‌کرد.
تکه‌تکه مواد شامی را هم با حرص برمی‌داشت و گوله می‌کرد گوشه‌ای از کاسه! دوباره صدای نفس بلند شد:
-بابا یخ کردم.
اما صدای نفس‌هایی که توی گوشش پیچیده بود و بوی شامی، بلندتر بود. با وجود دست و پای کوتاهتر از خود، حریفش نبود. اما بالاخره چفتش کرد به تخت! رویش چنبره زد و نفس داد توی صورتش!
"وحشی‌بازی نکن پردیس. دو ساله من زیر دستت دست و پا زدم اون داداش نفهمت زیر گوشم. حالا تو باید جواب‌گوی همه‌اش یه جا باشی."
آرامش آرش وحشی‌ترش کرد. فکش را دندان گرفت و کشید. دندان‌های آرش چفت هم شد و تنش مماس تنِ برهنه‌ی پردیس! صدای جیغ نفس، درد فک و بوی شامی و عجز پردیس را خنثی کرد:
-بابا! آلاسکا شدم.
درد توی تنش پیچید و یخ کرد. کفکیر را توی سینی کنار گاز انداخت و پردیس را هُل داد به شبی که آشوب کرد‌...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 140 رای
5 ★
56%
4 ★
39%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نفس هایم

  • میم

    در پارت 1391

    خیلی عالی بود پنج پارت باهم ،خسته نباشید 🙏🏻🥰🌹

    ۱۸ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱۵ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1381

    نکبت از پس بچه خودشم برنمیاد آورده آوار کرده سر پیرزن بیچاره 😠

    ۱۹ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آخی😅

    ۱۵ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1371

    پدرو مادرشو انداخت به جون هم خوشو کشیدکنار 😁رویا. هم چه نصیحت خردمندانه ای کرد 🤭

    ۲۰ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۱۵ ساعت پیش
  • ابرا

    در پارت 1391

    خسته نباشید خیلی پارتها قشنگ بود قلمتون ماندگار

    ۲۱ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم عزیزم

    ۲۱ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1361

    چه عجب پدرش یبار طرف آرش رو گرفت ،آرش و پردیس رو پژمان بدبخت کرد ،اونکه برادر بود حالا نوبت مادر رویاست 😠

    ۲۲ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حرفهای آقای بهمنش منطقی‌تره

    ۲۱ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1351

    خیلیم دلش بخواد،حتی با نفس،دختر به این نازی 😠

    ۲۲ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    👌❤️

    ۲۱ ساعت پیش
  • ابرا

    در پارت 1371

    آقای بهمنش رو دوست دارم خیلی قشنگ به مسائل نگاه می کنه از هر لحاظ بهش حق می دم آرش رو خوب شناخته قشنگ مادرش توجیه کرد مادر آرش داره بی منطق به مسائل نگاه می کنه خسته نباشید خیلی زیبا قشنگ نوشتید سورپرایز شدم با این همه پارت از بس قشنگ ان که وقت کامنت نداشتم هی خوندم

    ۲۳ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    کاملآ با شما موافقم. خوشحالم که جذب داستان شدید❤️

    ۲۱ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 1390

    خیلی ممنون خسته نباشید

    ۲۴ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️🥰

    ۲۱ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1301

    وای خدا،واقعا پناه اینجا نقش پژمانو به خوبی اجرا می کنه،آرش مثل همیشه مهربون 😍

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    پناه شیطونک منه😁

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1311

    حقا که دختر دوتا نابغه ای نفس جون،خوب بلده هردو رو با هم انتخاب کنه 😍

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    اره دخترم عشقه

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1311

    خیلی دوست دارم زودتر روزی برسه این تیکه و کنایه هارو بهم نزنن،ولی حیف دیگه رمان تمام می شه،البته همین کنایه ها هم نصفش تعریف از همه و جالب 😔

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    هی باید نیش بهم بزنن تا اینهمه سال دردی که کشیدن از بین بره

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 1341

    خسته نباشید واقعا ۴ پارت خیلی چسبید و عالی بود همیشه همینجوری غافلگیر کنید😊

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم. حتما

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1321

    چقدر فاصله افتاده،مثل این پارت که اول اشک شوق با هم بودن به چشم میاره آخر پارت اشک حسرت و دوری 🥺

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زندگیشون خیلی حیف شده

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1331

    وای از دست آرش،چقدر این دخترو حرص می دی،به قول خودت ،خدا از دلت بشنوه 😍

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1341

    هنوز خیلی راه درازی دارین تا پدرت از *** شیطون پیاده بشه نفس جان 😔

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️