دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نفس هایم اثر الهه محمدی

رمان نفس هایم

  • زبان فارسی
  • 41.8K 👁
  • 136 ❤️
  • 178 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی نفس هایم

مهندس آرش بهمنش کارآفرین کارخانه‌ی نساجی، جوان موفقی‌ست که زندگی اجتماعی مستحکمی دارد. رقبا بارها سعی دارند او را حذف کنند اما هر بار شکست می‌خورند. اما مهمترین صدمه را کسی بهش وارد می‌کند که ۱۵ سال پیش با آرش عاشقانه‌های صورتی رنگی داشته است...

پارت اول

به نام عشق
فصل‌اول
عطر شامی توی شامه‌اش پُر بود و حواسش بویی را کشید که یوسف ۱۴ ساله شده بود! هجمه‌ی ذهنش مثل صاعقه روشن و خاموش می‌شد. گاهی تند می‌شد و گاهی اسلو. نگاتیوهای مغزش سامان نمی‌گرفت. رج به رج روی هم می‌زد و رد می‌شد‌. به آن صحنه که رسید، قفل کرد. حواسش روی ریپید گذاشت. حادثه‌ای که بعدش ارمغان خوبی نیاورد، تکرار شد! تکرار شد و تکرار! مانند چراغ چشمک‌زن قرمز که چون فلاشر توی چشمش می‌زد و طاقت نداشت. عین قل‌قل کردن روغن مایع زیر شامی‌های در حال برشته شدن. کفیر زیر شامی انداخت و برش‌گرداند. مثل فرمانی که دور میدان داد و ماشین را از مسیر اصلی برگرداند. پا روی پدال گذاشت. زیر گاز را هم تند کرد. چراغ قرمز را رد کرد. مثل حوصله‌اش که از جلز و ولز و سرخ شدن آرام شامی‌ها سر رفت. صدای بوق‌های ممتد و پشت سرش حواله‌های فحش ردیف شد. روغن‌ها با شتاب قل می‌زدند. ماشینی که بغل به بغلش چسبیده بود، پشت چراغ ماند و راهش بسته شد. یک تکه‌ی دیگر نیز از مواد شامی توی ماهی‌تابه جا داد. جا شد. دلش خنک شد! تنها چیزی که روی اعصابش بود، صدای جیغ‌های او بود. مثل صدای " نفس" بهش آرامش نداد:
"دیوونگی نکن آرش. دست پژمان بهمون برسه تیکه بزرگمون گوشمونه."
حرصش گرفت. شامی را برداشت و کوبید کف ماهی‌تابه. شدت دستش اینقدر زیاد بود که روغن‌ها روی گاز پاشید و مواد وا رفت! پووفی کرد، بی‌آنکه تلاشی برای شامی شرحه‌شرحه کند. مثل قلبش! بهش جوابی نداد. پرسرعت‌تر به راهش ادامه داد. راه به راه از چراغ‌ها می‌گذاشت و پلاکش کادر دوربین‌ها می‌شد:
"لالم شدی؟"
صدایش با هرم داغِ ماهی‌تابه که به دستش گرفت، بالا رفت:
"دارم گوش می‌دم به اراجیفی که پشت هم ردیف می‌کنی. آخه پژمان آدمه که واسه من شاخ شه؟"
"واسه تو شاید. ولی منو که تو خونه گیر میاره."
توی کوچه‌ی آشنایی پیچید. زیر شعله را پایین کشید. باید جنگ را توی خاکریز نرم می‌کشید:
"یه کاری کنم نتونه زر بزنه."
"چی تو سرته؟"
مقابل آپارتمان‌شان ایستاد و ریموت زد. دگمه‌ی هود را هم زد. در حال رفتن توی پارکینگ، بازوی آرش را چسبید:
"اومدی خونه چیکار؟"
توجهی نکرد. تا ماشین را پارک کند، بازویش را توی دست خود چلاند. بی‌توجه به عجز و لابه‌ی او، دستش را گرفت. پیچی به بازویش داد و توی آسانسور کشیدش. تا به طبقه‌ی ۵ و واحدشان برسند، توی آسانسور زد و خورد کردند. حریف آن لحظه‌اش مواد شامی شد. تخم‌مرغی تویش انداخت و مشت کوبید به دل گوشت و سیب‌زمینی‌ها. در آسانسور که باز شد، دست دور تنش انداخت و تا فکش بالا کشید. انگار او را زیر بغلش جمع کرده بود. دست و پایش روی هوا مانده بود و بال می‌زد. آب سیب‌زمینی، پیاز زیر دستش شُره کرد. کلید انداخت و در همان‌حال داخل ساختمان شد. این‌بار تکه‌ای ماهرانه‌تر از مواد توی ماهی‌تابه انداخت. صدای مادرش می‌آمد. صدای جیغ دخترک توی گوشش پیچید. صدای آواز خواندن نفس هم! مادرش در حال صحبت کردن با تلفن بود. تا آرش و عروسش را بدان حال دید، گوشی را بدون خداحافظی بست:
"وا! این چه وضعیه؟"
بی‌آنکه دختر را زمین بگذارد، موادی دیگر کف ماهی‌تابه انداخت و به مادرش نهیب زد:
"بساطتو جمع کن برو مامان. می‌خوام تنها باشم."
جوابی نداده بود که صدای جیغ دخترک بالا رفت:
"نری انسی‌جون. خر شده می‌خواد روی پژمان‌و کم کنه"
اخم کرد و زیر دگمه‌ی تندتر هود زد. ذهنش داد زد:
"خفه شو. یه بار دیگه اسم اونو آوردی، خودتو خفه می‌کنم."
انسی از عصبانیت آرش ترسید. معلوم بود. در حالی‌که سعی داشت نامزدش را از دستش بگیرد، اخم‌آلود بهش تشر زد:
"بزارش پایین ببینم چه‌خبره؟"
برخلاف مادرش چرخید و دستش را محکم دور دهان و فک دخترک فشار داد تا صدایش را خفه کند. شامی را نیز زیر و رو کرد. هنوز خام بود و دوباره تاپی توی ماهی‌تابه انداختش:
"برو مامان. رو اعصاب من نباش. به زر زرا اینم نگا نکن."
از عصبانیت آرش عقب رانده شد. همیشه زود مقابل او کوتاه می‌آمد:
"بلایی سرش نیاری. پژمان شر می‌کنه‌ها."
داد کشید:
"برو مامان"
پشت سرش صدای دخترک توی گوشش پیچید.‌ صدای نفس مخلوطش شد.
-بابا آب کم شد.
نشنید صدای نفس را. شامی‌ها را اسیر خود کرده بود و زیر و رو، مثل دخترکی که توی تخت می‌چرخاند. با هر چرخش نیز یک تکه از لباسش را می‌کَند و گوشه‌ای پرت می‌کرد.
تکه‌تکه مواد شامی را هم با حرص برمی‌داشت و گوله می‌کرد گوشه‌ای از کاسه! دوباره صدای نفس بلند شد:
-بابا یخ کردم.
اما صدای نفس‌هایی که توی گوشش پیچیده بود و بوی شامی، بلندتر بود. با وجود دست و پای کوتاهتر از خود، حریفش نبود. اما بالاخره چفتش کرد به تخت! رویش چنبره زد و نفس داد توی صورتش!
"وحشی‌بازی نکن پردیس. دو ساله من زیر دستت دست و پا زدم اون داداش نفهمت زیر گوشم. حالا تو باید جواب‌گوی همه‌اش یه جا باشی."
آرامش آرش وحشی‌ترش کرد. فکش را دندان گرفت و کشید. دندان‌های آرش چفت هم شد و تنش مماس تنِ برهنه‌ی پردیس! صدای جیغ نفس، درد فک و بوی شامی و عجز پردیس را خنثی کرد:
-بابا! آلاسکا شدم.
درد توی تنش پیچید و یخ کرد. کفکیر را توی سینی کنار گاز انداخت و پردیس را هُل داد به شبی که آشوب کرد‌...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نفس هایم
  • ابرا

    در پارت 1080

    من یه ضرب تا اینجا خوندم خیلی قشنگ بود قلمتون ماندگار عزیزم ولی طاقت منتظر موندن ندارم برای پارت بعدی انشالله زود به زود پارت بیاد

    ۹ دقیقه پیش
  • م

    در پارت 1071

    خیلی عالی بود،نفس ناز دوست داشتنی،حالا باید دروغ بگه؟ آرش که بهشون گفته که کجا بوده 😍🙏🏻❤️

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عشق منه نفس. واقعا نفسم شده🥰❤️

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 1081

    باید بگم خدا از فکرت بشنوه،چقدر دوست دارم این سه تفر دوست داشتنی دور هم جمع بشن 😍🤭🙏🏻❤️

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    منم عاشقشونم و عاشق شما مخاطبینی که اینقدر پایه هستید

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 1061

    این بدترین اشتباه و ظلمی بود که آرش درحق پردیس کرد،برای همین بهش حق می دم برای رفتن و ایندتاخیر،آرش غرور و اعتماد و شخصیتش رو شکست با اون *** 😔🙏🏻❤️

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    هر دو دوران بدی رو داشتن 🥀

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1051

    آخی،نفس گوگولی باهوش،باید بشینی مادرتو بزرگ کنی تا از پس اون دایی قزمیتت بربیاد 🥺🤭🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😂😂❤️

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1041

    حالا خوبه خود آرشم بی گناه نبوده و پردیس گناهش از همه کمتر بود،حتی خودش و شوهرش بیشتر پردیس گناهکارن باز پیرزن اینطور دور برداشته تازه می دونه دل آرش هنوزم پیششه و هر روز می زننش توسرش این علاقه رو 😠🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😑😑

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1031

    آخی،چقدر ناز و مهربونه نفس،فکر نمی کردم به این راحتی قبول کنه باهاش حرف بزنه 🥺🤗🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آره بچم. خانووووومه

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1021

    بابا یکم در حد دیپلم حرف بزنید ما هم بفهمیم،پدرو دختر فرمولی حرف می زنن 🤩🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عاشقشونم😄

    ۴ هفته پیش
  • م

    در پارت 1011

    خدای من،تو دیگه چه نفسی هستی پردیس،این همه سال حتی یه بار امتحان نکردی به این خط زنگ بزنی ؟😠😮🙏🏻❤️

    ۴ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    نه😔

    ۴ هفته پیش
  • م

    در پارت 1001

    عجب دختریه،تا چند لحظه پیش در حال گره بودا،الان می خواد اینارو آشتی بده 😁🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 991

    آره دقیقا مثل آرش هم باهوشه هم مهربون 🥺🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 981

    ببینیم چه نقشه ای برای آرش داره،پدر دختریشون خیلی دوست داشتنیه،انگار این اختلاف سنی کم باعث شده خیلی کارا و رفتارای نفسو درک کنه 🤗🙏🏻🥰

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    من عاشق این پدر و دخترم🤩

    ۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 971

    اون برای خودش مشکلو پیدا کرده،نتیجه هم گرفته،جوابشم آمادست،دیگه هیچیو قبول نمی کنه،فقط این وسط آرش یه دور دیگه متلک بارون می شه 🙏🏻😔

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آرش منبع تیر و ترکشه از لحاظ عاطفی. بچم🥲

    ۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 961

    خوبه میگه خدا اختیار داده تا راه و چاه رو نشون بدیم بعد می خواد امر فقط امر خودش باشه،بیچاره آرش از دست متلکهاش،تازه انتخابشم اشتباه نبوده 😠🤔🙏🏻💚

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 951

    ای بابا حالا که آرش از اشتباه دراومد نوبت نفس،دخترش کجا بود بیچاره هنوز اسیر پژمان نکبت 😠🥺🙏🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟