پارت شانزده :

جا برای پارک ماشین پیدا نمی‌کرد. کمی جلو رفت. حین عبور همایونفر را دید که در حال گفتگو با نوه‌اش بود‌. از طرفی هم سعی داشت راننده‌ی مقابل را آرام کند. از فرو رفتگی که روی سپر سمند دید، آزرا قطعا مقصر بود.‌ اما دخترک داشت برای راننده شاخ و شانه می‌کشید‌. همان حین پژویی از پارک بیرون آمد و آرش توانست ماشینش را پارک کند. پیاده که شد، زن جوانی توی سینه‌اش آمد و باعث شد سرجایش خشک شود:
-جا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    وای خدا ،این دیگه چه جونوریه؟ یه ذره شرم و حیا تو وجودش نیست 😮😮😮

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️