نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سوم :
-وای! چرا شامیا این جوری شدن؟
نیمرخش سمت نفس برگشت. چشمهای سرخش با موهای آب خورده و کلاه سرخابی روی سرش، بازی دیو و دلبر راه انداخته بود. دلبری شده بود مثال چشمان پردیس فقط بند نفسش بود و دیو شبیه شبی که با نگاهش گلوله پرتاب کرد سمتش!
دستش را با مواد شامی به چانهی نفس زد:
-واسه وصل کردن آب بخاطر خانوم بالا و پایین شدم، شامی سوخت.
در حال ناخنک زدن به کنارههای نیمسوختهی شامی گفت:
-خاموشش میکردی خب.
-تو رو خدا طلاقم نده مرتبهی بعد حواسمو جمع میکنم.
-رو قوزی امروزا بابا. چی شده؟
اخمی پررنگ برای نفس پرت کرد:
-بچه مگه قرار نبود بریم استادیوم؟ واسه چی رفتی حموم؟
-موهامو سشوار میکشم.
-مغز سرت هوا میکشه.
-کلاه میزارم.
-که بریم و برگردیم کیومرث با شلنگ سرم و سوزن سرنگش سولاخت کنه.
-شکر خدا دکتر مفت داریم. خونهی آخرش چن تا عطسه و سرفهاس دیگه.
سرش را سمت خروجی آشپزخانه پرت کرد:
-برو لباس بپوش بیا سالاد درست کن گشنهامه. بعدشم آشپزخونه رو جمع میکنی و خونه رو جارو میزنی.
انگشتانش را توی هم چفت کرد و بالا و پایین پرید:
-فردا، فردا.
-نمیآیی استادیوم تا یاد بگیری حرف گوش کنی.
-عه، بابا.
-حوصله ندارم لنگهاتو بزارم تو آب و تبتو بیارم پایین.
بیتوجه به دستهای آرش، دستان او را گرفت و مواد شامی چسبید کف دستش. صدای آرش بالا رفت اما نفس از تک و تا نیفتاد:
-با ماشین بریم خب.
-شلوغه. اعصابم ترافیکو نمیکشه.
-کلاه کاسکت میزارم. اذیت نکن بابا.
-یهو بهت گیر میدن منم باید برگردم.
-مثل اوندفعه که تیپ پسرونه زدم و رفتیم، میام.
-همیشه شانس نمیاد.
پایش را به زمین کوبید و داد زد:
-میگم امروز رو اون دندهای، هستی!
سمت خروجی که رفت، بلند گفت:
-بدو میزو بچین. میرم میام میگم کیسهکشا چند بار سوراخ شدن.
نفس جیغ زد:
-امسال دربی مال ماست.
-تخیلاتتو دوس دارم.
تکهای مواد کف دستش انداخت. جوابی از نفس نشنید. در حال فرم دادن به مواد شامی بلند و رسا گفت:
-یه خارجیه میپرسه استقلال سریاله. طرف میگه نه، چطور مگه؟
کلهی نفس به سه ثانیه نکشید که توی آشپزخانه آمد:
-خُب!
موذیانه خندید:
-آخه طرفداراش مدام منتظر فصل بعدین.
دخترک دوباره یویو شد:
-بابا...بابا...بابا...
-بدو میزو بچین تا ترکش بعدی نیومده.
-آسمان گفت که من آبیام، عشق میورزم که استقلالیام!
زبانش را برای آرش درآورد و خودش را کج کرد! آرش که کُری بعد را خواند، گازی از بازوی مرد گرفت و دوباره روی هوا بلند شد. شده بود مانند اسپند روی آتش. مرتبهی آخر که همراه ظرفها بالا پرید، صدای زنگ واحدشان برخاست. پدر و دختر توی صورت هم بُراق شدند و با هم گفتند:
-طبقه پایینی اومد بالا...
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سارا
1نفس دخترشه ؟ پردیس کی بود پس؟