لیست کلیه پارتهای رمان نفس هایم : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان نفس هایم - پارت 41
-فقط میخواستم ببینمش. سرش داد زد: -مگه چهارده سال پیش دیدیش؟ مقابل صدای بلند آرش، او آرامتر میشد. آمده بود آرش حماقتهایش را توی گوشش بزند: -حماقتی که تو گفتی رو من کردم آرش. سینهاش تنگ شد از آن همه مظلومیت. داشت از خودش بدش میآمد. بین تضاد عجیبی در حال آوار شدن بود. در خانهای باز شد...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 42
کم مانده بود به خودش لعن و نفرین بفرستد. از اینکه با پردیس چنان کرد و دلش را شکاند، که چشمش به ماشینش افتاد. جلویش به قلاب جرثقیل گیر بود و داشت دنبال خود میکشیدش! گردنش به جای پارک ماشینش چرخید. زیر تابلوی "پارک ممنوع"، پارک کرده بود. شیشههای ماشین پایین بود و گوشی و کیفش هم داخل ماشین! داخل...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 43
فصل۴ نگاهی به نفس انداخت. دستش را زیر چانهاش زده بود و چُرت میزد. دقایقی نگاهش کرد بلکه خواب از سرش بپرد. اما دخترک گیج خواب بود. حوصلهاش سر رفت. تکهای نان کَند و سمت نفس پرت کرد. نان به چانهی دخترک خورد اما اثری نداشت. اینبار سنگی کوچک که معلوم بود جاماندهی نان سنگکهای روی می...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 44
-دیشب بهت گفتم هر چی میخوای دم دست بزار صبح گیجی، گوش میدادی. نفس لبهایش را آویزان کرد. آرش بلافاصله گفت: -لب و لوچهاتو واسه من تاب نده. ببینم میخرم برات! دخترک دستهایش را بهم زد و از جا پرید. تا خواست گردن پدرش را بگیرد و ببوسدش، آرش با جملهی خود او را سر جایش چسباند. روی نیمکتی که ن...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 45
در حالیکه سر نفس را به سینهاش چسبانده بود، شروع به حرف زدن کرد. آنگونه راحتر بود تا به تکرار سرنوشتش دوباره خو بگیرد: -مادرتو تو دانشگاه دیدم. جفتمون ورودی اول بودیم و سر یه کلاس نشستیم. اوایل از مدل حرف زدنش خوشم اومد. بعضی کلماتو خارج از قواعد اما جالب میگفت. مثل اینکه تو به غروب خورشید...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 46
بیسکویت چسب شد توی لُپ نفس. با لبهایی آویزان به پدرش نگاه کرد و بیسکویت را به زور چایِ ولرم پایین داد: -مخالفت ازدواجتون شدن؟ آرش که سرش را به نشان تایید تکان داد، پرسید: -کیا؟ به دخترک وارفته نگاه کرد و گفت: -بابابزرگت! البته دلیلش منطقی بود. میگفت سن هردومون کمه. به سن منم بیشتر از پر...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 47
کمی سکوت کرد و به مقابل خیره شد. حتی دیدن هیجان بازی فوتبال از دلش پر کشیده بود. اینکه چرا دایی با پدرش مخالفت میکرده است. پدری که برای او همه چیز تمام بود. سرش را بالا گرفت و به پدرش نگاه کرد بلکه عیب و ایرادی توی صورتش پیدا کند. همان چشمهای قابل اعتماد و جذاب همیشگی را دید در پناه ابروهایی ک...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 48
زیاد طاقت نیاورد منتظر بماند: -باز چی شد؟ یادآوری آن دوران، اخم شد و نشست بین ابروهای پهن و بلند آرش: -پژمان گیر داد باید پردیس از بورسیهاش استفاده کنه. تا حالا به خاطر پردیس منتظر بوده. تا لیسانسشو بگیره و دوتایی برن کانادا. -مگه دایی هم بورسیه بود؟ آرش سری تکان داد: -آره! اون بدقلق یکی ...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 49
زبان به لب خشکش زد و گفت: -آب میدیدی بابا!!! نفس بطری آب را دست پدرش داد بیآنکه نگاه ازش بردارد. احساسش به او میگفت پدرش شدیدا تحت فشار است. دست آرش که همراه بطری پایین افتاد و روی معدهاش نشست، ترسید: -باز معدهات درد گرفته بابایی؟ به نفس نگاه کرد. دستش را جلو برد و طبق عادتی که داشت، با...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 50
میترسیدم بیفته به جون پردیس، کتکش بزنه و بچه رو از بین ببره. یا ببرتش تو مطبهای غیرقانونی و بچه رو سقط کنه. پیش از تمام راههای نرفته، رفتم کلانتری و از پژمان شکایت کردم. مدعی شدم نامزدم تو خونهی پدرش امنیت جانی نداره. برادرش در فکر سقط بچهایه که مال منه. شکواییه رو به دادرسی انداختم و کارمو...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 51
آنقدر عمیق به نفس نگاه کرد، انگار همان لحظه نوزادش را توی آغوشش گذاشتهاند. بوی تنش توی شامهاش پیچید و لمس پوست نرمش، زندهاش کرد. لبخند قشنگی زد و گفت: -اول اسفند همیشه برام اول بهاره. وقتی خدا تو رو بهم هدیه داد و شدی تنها دلیل زندگیم برای نفس کشیدن. حرفهای قشنگ آرش و لبخندش نتوانست حواس...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 52
در حال نوازش زانویش، آرام گفت: -اون زمان همه چی بهم پیچیده بود. من تا سر حد مرگ از پژمان بدم میاومد و از پردیس ناراحت بودم. مدتی که گذشت و تو بزرگتر شدی، حالم بهتر شد. خدا رو روزی هزار بار شکر میکردم که تو رو بهم داد. والا دیونه میشدم از فرط فکر و خیال. خانوادهامم که منو تو خودم میدیدن، ازم...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 53
اشک هم توی چشمان نازش یخ بسته بود. دیگر نمیچکید! همان یک رشته ریسمان کهنه را هم پاره دید. به دلش که رجوع کرد، هنوز خواهان داشتن و دیدار مادر بود. اما آنکس که ۱۴ سال خودش را وقف او کرد، پدر بود. نگاهش دنبال آرش رفت و چشم ازش نگرفت. در حال قدم زدن و صحبت کردن با گوشی، دورتر میشد. یکهو ترس توی د...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 54
بعد از هفتاد دقیقهی پراسترس و نفسگیر، با مساوی شدن تیمهای محبوبشان، آرش در حالیکه چیزی زیر لب میگفت، کنار گوش نفس چسبید تا بتواند میان سر و صداها، حرفش را به دخترک بفهماند: -پاشو تا بلبشو نشده، بریم پایین. نفس همچنان در حال چرخاندن پرچم و تشویق تیم محبوبش بود. با حرف پدر دستش توی هوا خشک ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 55
-با اجازهاتون یه آبی به دست و صورتمون بزنیم و بیاییم. سری مقابلشان تکان دادند و بعد از رفتن آنها نشستند. دور هم که جمع شدند، امیرحسین دوباره روی نفس چشم چرخاند: -چشمم کفپات مقبول شدی زیبا. بابات که اذیتت نمیکنه؟ نفس خندید و ریز شانهاش را بالا داد: -مرسی عمو. مگه بابای من اذیت کردن بلده؟...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 56
فصل پنجم ماشین را دورتر از مدرسه پارک کرد و پیاده شدند. در عقب را باز کرد و بچه را بغل کرد. زمینش گذاشت و مقابلش نشست. پستانک را از توی دهانش درآورد و گفت: -اینجا نباید "میمی" بخوری عزیزم. باشه؟ کودک سر تکان داد و گوشهی پالتویش را چسبید. پستانک که توی دهانش نبود، آرام و قرار نداشت. مدام دورش ...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 57
-سلام آقای بهمنش! ساداتی هستم. مدیر مدرسه نفسجان. -سلام از ما خانوم. اتفاقی افتاده؟ -نه، نگران نباشید. یه مسئلهای پیش اومده که لازم دیدم باهاتون در جریان بزارم. -خیر باشه. -یه خانومی برای دومین باره میاد دیدن نفس. برای اولین بار با اینکه تا حدی حدس زدم ارتباطی بین ایشون و دخترتون باشه، بازم فک...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 58
تا به خانه برسد، چندین فکر از سرش رد شد با چندین علامت سوال بزرگ! مهمترینش تصویر پردیس توی ذهنش بود و حرفهای خانوم ساداتی. کمی قبلتر حرفهای پدرش و داستانی که هیچوقت برایش تعریف نکرده بود و به تعویق میانداخت. حالا همه چیز در یک شاهراه به هم رسیده بود. کمی از مادرش میدانست و ظاهر شدن یکبارهی...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 59
-ولش کن. حتما سرش تو اَبراست. نفس گوشی را روی میز گذاشت و گفت: -پروژهی جدیدی که شروع کرده وقتگیره. تو خونه هم مدام یا سرش تو کاغذاست، یا با لبتاپ ور میره یا تلفن جواب میده. آذر ابرویی تاب داد: -نابغهاس ازش کار میکشن دیگه. -اتفاقا این کارو خودش درست کرده. میگه همیشه دوست داشتم یه همچین پرو...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 60
صدای مادربزرگ بالا رفت: -اون هنوز جوونه و مُخش باد داره. چند صباح دیگه که دخترشم شوهر داد و تنها موند، زودتر از سنش پیر میشه. میفهمید شما اینو؟ لبهای نفس لرزید. داشت خودش را میخورد اشکش سرازیر نشود. کُفر آذر بالا آمد: -همین کارا رو میکنی و این حرفا رو میزنی که آرش ممنوع کرده نفس اینجا بیاد ...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
