لیست کلیه پارتهای رمان نفس هایم : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان نفس هایم - پارت 81
پردیس محکم و قاطعانه گفت: -گوش کن ببین چی میگم پژمان. من دیگه اون دختر احمقِ قبل نیستم که افسار بندازی گردنم و دنبال خودت بکشی. اونوقتم خودم از آرش پُر بودم که پشت پا به همه چیز زدم و دنبالت اومدم. راهتو از من جدا کن و بچسب به کار خودت. دیگه کاری به کار من نداشته باش. -نرین تو همه چی. با افشین ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 82
نگاهی به تلفنش انداخت تا اگر پژمان است جوابش را ندهد. صدای او در آن شرایط به گوشش میخورد، بدحالتر میشد. از ۸ صبح به بعد محلش نگذاشته بود. اما شمارهی خانه بود. فهمید مادرش است و دلواپس شده. بینیاش را جابهجا کرد تا راحت بتواند حرف بزند: الو! صدای مادر توی گوشش پیچید: -کجایی پردیس؟ چرا جواب تل...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 83
-چیه؟ چهخبره بابا؟ آرزو نفسی گرفت و گفت: -سلام بابا. بیزحمت کلید خونهی آرشو میدی؟ مادرش رسید و سمت آرزو سرک کشید: -کلید خونهی آرشو واسه چی میخوای؟ مگه نفس نیست؟ -چرا، هست. اما ظهری که دیدمش زیاد سرحال نبود. الانم درو وا نمیکنه. جواب تلفن آرشم نداده. زن داخل رفت و کمی بعد با شالش و کلید...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 84
-صبح پا نشم امروز تکرار شه. حواستو جم کن. آنقدر نوک میزد روی اعصاب پردیس تا صدایش را درآورد: -حواسمو جم نکنم، ایندفعه قراره چه بلایی سرم بیاد؟ -با من کلکل نکن. -آهان! بگم چشم تا دست و دهنت واسهام کار نکنه. صدای پژمان یک پرده بالا رفت: -چقد با من میجنگی؟ خسته نشدی؟ پناه دوید پشت پردیس و سن...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 85
خون لبش را تو کشید و رنگش را به چشمانش ریخت. انگار تب کرد: -به همونجایی که تهشو از اول درآوردی. از حال چشمان پردیس شوکه شد. خیلی با همیشهاش فرق کرده بود. دیگر مانند سالیان قبل حریفش نبود: -نگرفتم. -از فکر زمین زدن آرش بیا بیرون پژمان. تو نه زورت به اون میرسه نه دستت. اون بیشتر از ده ساله دار...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 86
بیآنکه منتظر جواب حنانه بماند، سمت در چرخید. حنانه جملههایش را به هم چسباند و مکالمه را قطع کرد: -کجا آرش خان. بودی حالا! آرش برگشت و گفت: -گفتم همه برن. عوضش فردا یکساعت بیشتر میمونن. الان دیگه نمیشه دستگاهو راه انداخت. -انگار عجلهی خودت بیشتره. -بله! خونه کار واجب پیش اومده. -خانم، بچه...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 87
هنوز در حال و هوای صبح بود. مادرش که دید حوصله ندارد، پناه را با تقلا ازش کَند و همراه خودش برد تا کمی دراز بکشد. در را که بست، پناه شروع به سر و صدا کرد. مانند چسب به پردیس میچسبید و جداشدنی نبود. بالاخره هم صدایش با هوار کشیدن پژمان پایین آمد. نفهمید پژمان کی به خانه برگشت. اما توانست با ترشر...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 88
در ساختمان را که باز کرد، پژمان به در حیاط رسیده بود. پناه دنبالش دوید و پایش را چسبید. پستانکش را کَج، کُنج لپش انداخته بود و با حرص گازش میزد. دست کودک را از دور پایش باز کرد و داخل راند. بیرون که رفت، صدای جیغ پناه پشتش دوید. مادر دست کودک را کشید تا داخل ببردش و تنش کاپشن بپوشاند. میدانست ن...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 89
-بعدشم افسرده شد. تا مدتها حرف نمیزد. عین یه بچه غذا دهنش میزاشتم. شما نیومدی یه سراغی ازش بگیری. منم که اومدم دیدنت، نزاشتی بچه رو ببینم و... پژمان میان کلام مادرش آمد و بلند گفت: -قراره چه اتفاقی بیفته که داستانِ حسین کرد شبستری داری میگی مامان؟ اون زندگی از اولش به دردنخور بود. آرش سر پژم...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 90
فصلهفتم اول اسفند بود و زمستان آخرین زورهایش را برای خودنمایی میزد. خوب هم توانسته بود عابران را زیر شال و کلاهشان مستور کند. از مدرسه که بیرون آمد، کلاهِ کاپشنش را روی سرش بالا کشید و به پیشانیاش چسباند. میدانست آنروز تولدش است. پدرش گفته بود نیمهشب اواخر بهمنماه به دنیا آمد. اما ماه اس...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 91
رالف شخصیتی درشتهیکل و منفی یک بازی ویدویی بود که از بس کوهیار بازی کرده و اسمش را میبرد، همه شناخته بودنش. آذر با شنیدن آن اسم پشت گردن نفس را گرفت و باعث شد دخترک بعد از چند روز بلند بخندد. همان شوخی باعث شد فضای بینشان تغییر کند و تیکی به تنِ بیحس و روحیهی پکر نفس دهد. تاکسی بعد از مسافت ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 92
با صدای بلند دخترها و جوانترها، نگاهش توی سالن خانه به گردش افتاد. برخی از همکلاسیهایش من جمله رزیتا جز مهمانان بودند و جلو آمدند. علت برق نگاهش را فهمید و بهش خندید. دخترها نفس را با سر و صدا از آغوش پدرش درآوردند و وسط سالن با آهنگ سوپرایز شروع به پایکوبی کردند. خنده روی لب قشنگ نفس نشست. در ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 93
-این زنه دوستت دارهها بابا. با جملهی نفس، نگاهش پایین افتاد. اما اصلا از حرف او تعجب نکرد. هنوز خنده روی لبهایش بود: -کی؟ نیلوفر ابطحی؟ -بله. از "بله"ی کشیدهی نفس بیشتر خندید و او را به خودش سایید. نفس "بابا"ی غلیظی گفت تا آرش خندهاش را جمع کند: -اهمیت نده بابا. از بیتفاوتی پدرش فهمید مو...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 94
-خوش آمدید جناب. متقابلا دانیار گفت: -از دیدارتون خوشحالم آقای بهمنش. باعث افتخاره پدر دانشجویِ مستعدم رو زیارت میکنم. بابت داشتن آذر خانم بهتون تبریک میگم. شانههای آذر با شرمساری بالا آمد و زبانش بین تشکر کردن و نکردن به کامش چسبید. از واکنش پدرش بیشتر از دانیار واهمه داشت. اما پدرش با رفتار...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 95
-رشوهی مهندس بهمنش، برای پیشگیری بابت ناخنکزدنهای بعدی به لبتاب بابا. آرش همراه مهمانان خندید و نفس با خجالت چشمانش را به سینهی پدر چسباند: -مرسی بابایی. خیلی ممنون. خیلی دوست دارم. آرش بغلش کرد و گونهاش را بوسید: -عاشقتم قشنگترین اشتباه من. سر نفس عقب رفت و به پدرش نگاه کرد. طولانی و پرم...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 96
-خیلی ممنونم که امشب به بزمتون دعوتم کردید. بسیار شب خوبی بود. آرش دیگر اصراری برای ماندن دانیار نکرد. مخصوصا که پدرش روزهی سکوت گرفته و در مکالمهها شرکت نمیکرد. دست دانیار را فشرد و گفت: -تو محفل ما مجموعی از خوبان هستن. به ما هم خوش گذشت. دانیار بابت محبت آرش تشکر کرد و اینبار سمت آقای به...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 97
-اون بچهاس آرش. هر روز این آدم جلوی چشمشه و تحت تاثیر احساسات زودگذر یه چیزی پرونده. خودت نمیدونی دختر و پسرا تو دانشگاه هی هندی میشن؟ -حرف شما منطقیه. اما بهتره عقیدهی آذرم در نظر بگیرید. چون من فک نمیکنم آذر از روی احساسات تنها جذب دانیار شده باشه. این آدمی که من دیدم اینقدر جدیه و حاک...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 98
مادر سرش را به نشان موافقت تکان داد و دنبالهی حرف آرش گفت: -والا. دیگه قیل و قال نداره. کیومرث از جا بلند شد و گفت: -به نظر منم آدم معقول و موجهی اومد پدر. بهش فک کنید. نگاهی به همسر و فرزندش انداخت و افزود: -بریم آرزو خانوم؟ آرزو از جا بلند شد و پشتش کوهیار. به دنبال آنها آقا و خانم بهمنش. ت...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 99
فصل هشتم دستش را زیر چانهاش زده بود و از پنجره به حیاطِ دود گرفته نگاه میکرد. زمین چنان خشک بود انگار هیچوقت رنگ آب به خودش ندیده است. مثل او که مهری مادری را هیچگاه نچشید. آهی که کشید در صدای دبیر مخلوط شد: -حواست نیستا بهمنش. این مباحث مهمه، کجایی؟ دستش را از زیر چانهاش کشید و صاف نشست...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 100
اینبار نفس ساکت نماند. اخمهایش را توی هم کشید و قدمی جلوتر از دوستانش رفت. مثل اینکه توی شکم زن برود: -چرا دنبال من میایی؟ دلش میخواست اخم قشنگ نفس را بغل کند. پرخاشگریاش را به دل بکشد و سرش را نوازش کند. اما هنوز با آن روزها فاصله داشت. باید قدم به قدم با نفس حرکت میکرد. کودک نوپای آن نوجو...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
