لیست کلیه پارتهای رمان نفس هایم : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان نفس هایم - پارت 61
نمیتوانست هضم کند چه شنیده است. آنها گمان میکردند پردیس برای همیشه رفته است. پیش از آنکه به خودش بیاید، آذر کنار مبل نفس روی زانو نشست: -کجا؟ کی؟ توام بودی؟ دیدیش؟ نگاهش سمت آذر چرخید و سر تکان داد: -نه. -چی بهم گفتن؟ سوال مادربزرگ باعث شد سمت زن برگردد: -نمیدونم. فقط بابام گفت دیدتش. گفت اگر...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 62
-الو، آرزو! این جمله را که شنید، تا آخر ماجرا برای نفس روشن شد. به عمه آرزو زنگ زده بود تا آلبومهای او را هم بررسی کنند. با شنیدن صدای آذر بلند شد و به گوشی چسبید: -چطور خونهای؟ خبریه؟ آذر جواب داد: -آره. خبرای داغم زیاده. نفسم اینجاست. پاشو هر چی آلبوم داری جمع کن بیا پایین برات تعریف کنیم. ص...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 63
دوری توی خانه زد و افکار سمی توی سرش. همه چیز مثل دارکوب نوک میزد به گوشهگوشههایش مغزش. صداهای مختلف هجم گرفت توی سرش. احساس کرد سردرد شده است. برای رهایی از آن مخمصه باید خودش دست به کار میشد. حق با آذر بود. هیچکس جواب درست و قطعی به او نمیداد. باید ابتدا خانه را بررسی میکرد. اگر به جایی ...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 64
-نفس! همیشه بعد از تشرهایش، نفس آرام میگرفت و مظلوم میشد. اما آن شب بهش زُل زد و بیمکث گفت: -دوباره امشب اعصاب نداریا بابا. هی گیر میدی. نگفت مدیر مدرسه اعصابم را خط انداخته و نتوانستم بیشتر کار کنم. آنرا به دمدستیترین حالت ربط داد: -خستهام. -منم. اما باید غذا بپزم و ظرف بشورم و خونه رو...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 65
در حال نگاه کردن به صفحهی لبتاب و چرخاندن موس، گوشی را برداشت. نگاهی به شماره انداخت و رد تماس داد. اما دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. اینبار گوشی را جواب داد: الو! نفهمید چه شنید. از جواب پدر نشنیدههایش تقریبا معلوم شد: -کار دارم خُب. حرفای توام معلومه! لحظهای سکوت کرد و گفت: -روتو کم کن. ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 66
بیآنکه آن شب نفس را ببیند، وارد اتاقش شد و در را بست. دخترک نیز تا پایان شب پشت در نشست و آرام آرام اشک ریخت. پشیمان بود از تعجیلش و دردسری که برای پدر به وجود آورد. چشمانش که از فرط گریه و بیخوابی سنگین شد، روی تخت افتاد. اما آرش تا پاسی از شب توی بالکن، مقابل قفسِ خالی پرندهها ایستاد و سیگار...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 67
-گفت؟ یعنی اوضاع بر وفق مُراده؟ از حالت پرسشی آرش فهمید دوست دارد آنها ارتباط تنگاتنگی با هم بگیرند. اما او همچنان روی قوز بود: -ببین! من با حاجحسن کاری ندارم. سعیام نکن منو بچسبونی بهش. اومدم اینجا با تو کار کنم. -پس تصمیم خودتونو گرفتید. -آره! بدم نمیاد یه مدتی ادای رئیسا رو دربیارم. اگه بهم...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 68
تا عصر وقتش توی کارخانه گذشت. خصوصا اینکه حنانه هم حضور داشت و باید راهنمایش میشد. گرچه گاهی از دست بیمبالاتی او فشارش بالا میرفت، اما تحمل میکرد. دخترک با تمام شیطنتها و سربههواییهایش، به درد آنجا میخورد. زبر و زرنگ و جسور بود. حتم داشت، جا بیفتد هم سر به راه میشود هم امید همایونفر! ...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 69
اواسط کار بود و مغزش پُر از بارِ مفید. اما صدای زنگ تلفن، مدام رشتهی افکارش را میگسست. میدانست دست از کار بکشد و جواب تلفن بدهد، بخش اعظمی از کارش میخوابد. دست دراز کرد و صدای گوشی را بست. اعصابش تازه آرام گرفته بود که تلفنِ اتاقش زنگ خورد. از صدا که افتاد، دوباره شروع به زنگ زدن کرد. ب...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 70
اول هم از آب و هوای آلودهی تهران شروع کرد تا غُر زدنش سرمنشاء داشته باشد: -کاش جای این سرمای استخوونسوز، برفش به ما میرسید. پشت میز کارش نشست و ادامه داد: -برفش مال شهرستانه، سرماش مال ما. دودم مخلوطش میشه و میچسبه به ریهی ما. امیرحسین گفت: -ماسک بزن خانم حساسی. این جمله را که گفت، انگار ب...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 71
صدای گریهی پناه روی اعصابش بود. مضاعف شده بود با شنیدن صدای "نوشین"! همسری که دوستش داشت اما روی لج و لجبازی تیشه زد به ریشهی زندگیش! انگار آن بشر را برای خراب کردن ساخته بودند. صدای پناه که بالاتر رفت، اعصابش متشنج شد. از یکساعت پیش که مادرش با او تماس تصویری گرفت و قطع کرد، گریه کرد و داد و...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 72
-برای دخترم سفید برفی و هفت کوتوله بزارم ببینه؟ پناه که سر تکان داد، فلشی به تلویزیون زد و بالش پناه را مقابل تلویزیون انداخت. کودک یهور افتاد. در حال خوردن تنقلات، چشم به تلویزیون دوخت و رفتهرفته آرام گرفت: -یهذره کمش کن. نگاهش سمت پژمان رفت. شقیقهاش را گرفته بود. میدانست ولوم گیرنده را پا...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 73
گرگ و میش غروب بود. حوصلهاش از تنهایی سر رفت. تلویزیون را هم روشن نمیکرد تا پدرش بدخواب نشود. آن شب نوبت پدرش بود آشپزی کند. قانون خانهاشان این بود یکشب پدرش غذا درست کند، یکشب او. دو وعده هم درست میکردند تا برای فردا ظهر به دردسر نیفتد. اما اغلب پدر نمیرسید و او جورش را میکشید. گاهی هم...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 74
با دیدن مرد جوانی که از جا بلند شد و دستش را برای او بلند کرد، فهمید دانیار است. نسبت به عکسی که توی گوشی آذر از او دید، پختهتر بود. به میز که رسید، دست دراز شدهی دانیار را فشرد و با هم روی صندلیها نشستند. معلوم بود هر کدام در حال تحلیل دیگری از روی چهرهاش است. آرش زودتر از دانیار شروع به حرف...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 75
بالاخره هر دو به یک نقطهی مشترک رسیدند. دانیار لبی به اسپرسو زد و گفت: -خیلی تلاش کردم بیتفاوت باشم. میگفتم آذر خانم هم مثل تموم دانشجوهای دیگهامه. اما... آرش در ادامهی جملهی نیمهتمام دانیار گفت: -اما نشد! به آرش نگاه کرد و گفت: -چیزی که منو پس میزد، سدهای سر راه بود. مسلما جلو میاومدم...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 76
در را که باز کرد، بوی برنجی که تهدیگش سفت و کلفت شده، به مشامش خورد. نفس را هم ندید! تا خواست صدایش کند، صدای تقوتوقی از داخل اتاقِ خودش شنید. کاپشنش را روی مبل انداخت و سمت اتاقش رفت. چشمش که به اتاق خورد، تا ته گرد شد. تختش جمع شده و گوشهی اتاق به دیوار چسبیده بود. چهارپایهی آهنی را نیز م...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 77
"چشم" بلندی گفت و وارد اتاق خودش شد. روی تخت افتاد و لبهایش را آویزان کرد. تا آنجا که توانست، کمد و وسایل داخلش را گشت. اما نشانهای که از مادرش باشد، پیدا نکرد. فکر به این مطلب که دوباره چهارپایه بیاورد و تخت را جمع کند، خستهاش کرد و به تخت چسباندش. کمرش حسابی درد گرفته بود و به پهلو چرخید. لی...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 78
-چقد از این موارد بوده که بعد مدتی جمع کردن رفتن ولایتشون. -شما حالا ببینش بعد مخالفت کن. -وقتی قصدم معلومه واسه چی بفرما بزنم؟ -آذر میخوادشا. آقای بهمنش پرخشم به آرش تشر رفت: -آذر غلط کرد با لقمهای که واسه خودش گرفته. مادر "امیر"ی گفت و لبش را گاز گرفت. آقای بهمنش صدایش را کمی پایین کشید اما...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 79
-تو دیدیش مگه؟ -نه. از کجا دیدم؟ -پس از کجا میدونی چهجور آدمیه؟ -الان آرش گفت امیر. دستش را تکانی داد و اضافه کرد: -قبلا آرزو هم یه چیزایی گفته بود بهم. -پس نفر آخر من بودم. -شما اولین کسی هستی که باید رضایت بدی بیاد خواستگاری یا نه. جملهی مادرانه و پختهی زن باعث شد آقای بهمنش ساکت شود. انگا...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 80
دخترک سر تکان داد و دستگیره را کشید: -خدافس. -نفس! برگشت و معصومانه به پدرش نگاه کرد: -عاشقتم من. یادت نرهها. چشمان دخترک پُر شد اما لبخند عروسکی قشنگی به نگاه پدرش پاشید. بوسهای برای مرد فرستاد، ماسکش را بالا کشید و پایین رفت. آرش ایستاد و نگاهش کرد تا وارد مدرسه شد. با صدای مجدد بوقِ ماشین پ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
