نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هجده :
در را که باز کرد و داخل رفت، از دیدن صحنهی روبرو جگرش آتش گرفت. نفس نشسته بود، دستهایش را دو طرف خود روی زمین میگذاشت، خودش را ریزریز بلند میکرد و سمت راهروی منتهی به اتاقها و سرویس میکشید. در را رها کرد، کیفش و کاپشنش را روی زمین انداخت و زیر لب با خوش غرید:
-خدا لعنتت کنه پژمان.
این جمله را وقتی نفس توی بحران بود، از عمق وجودش میگفت. به دخترک که رسید، دست دور تنش انداخت و
لطفا صبر کنید...
