پارت هجده :

در را که باز کرد و داخل رفت، از دیدن صحنه‌ی روبرو جگرش آتش گرفت. نفس نشسته بود، دست‌هایش را دو طرف خود روی زمین می‌گذاشت، خودش را ریزریز بلند می‌کرد و سمت راهروی منتهی به اتاق‌ها و سرویس می‌کشید. در را رها کرد، کیفش و کاپشنش را روی زمین انداخت و زیر لب با خوش غرید:
-خدا لعنتت کنه پژمان.
این جمله را وقتی نفس توی بحران بود، از عمق وجودش می‌گفت. به دخترک که رسید، دست دور تنش انداخت و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!