لیست کلیه پارتهای رمان نفس هایم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان نفس هایم - پارت 21
-پدربزرگت مجبوره تحملت کنه اما من هیچ اجباری ندارم. جلو رفت و لُپ آرش را کشید. با عملکردش شوکی سرپا به آرش داد: -هر چی جدیتر میشی، جذابتر میشی. لبخندی ژکوند تحویل حنانه داد: -جذابیت من کشیدتت اینجا؟ دخترک مثل یک دختربچهی لوس لبهایش را برگرداند: -نامردی کردی. قرار بود بریم بستنی دایی....
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 22
در را که باز کرد، زنی چرخ زد سمتش و موهایش مانند آبشار دورش رقصید. دستانش را دور تن نفس حلقه کرد و سرپا نگهش داشت. دخترک از عقب به شکم زن چسبید و دوتایی افتادند. به زمین که رسیدند با صدای بلند خندیدند. شقیقهاش تیر کشید و باعث شد چشمهایش را به هم فشار دهد. تصویر پردیس توی حافظهاش خاموش و روشن ش...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 23
بعد از بحث مفصلی با هم، توی اتاق رفت و در را محکم بهم کوبید. اما صدای برادرش میآمد. هنوز داشت غُر میزد. دخترک پنج سالهاش هم از سر و کولش بالا میرفت. یکدفعه داد کشید سرش. پشت آن صدای گریهی پناه بلند شد و مادرش. داشت نوهاش را ناز میداد و پسرش را نکوهش میکرد. حوصلهی گوش دادن بیشتر از آن را ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 24
برای چندمین بار اینطرف و آنطرف خیابان را نگاه کرد. تقریبا تمامی سرویسها، ماشینها و دانشآموزانی که مسیرشان پیادهرو بود، رفتند. سرایدار یکی، دوباری تا سر خیابان رفت ببیند سرویس نفس میآید یا نه. اما خبری نبود. برگشت و توی مدرسه طیالارض میکرد تا افراد باقیمانده بروند و در مدرسه را ببندد. م...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 25
مدیر سمت زن برگشت و با اشارهای به نفس گفت: -میبینید که همراه من معذوریت داره خانم. شرمنده! -فقط یه آدرس میخواستم. مدیر قانع شد و رو به جانب زن جوان ایستاد: -بفرمایید. بتونم کمک میکنم. زن کاغذی سمت مدیر گرفت و عینکش را برداشت. با انگشتش روی کاغذ زد و گفت: -اینجا. مدیر سرش را توی کاغذ بر...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 26
نگاهی به دستان آرزو انداخت. تند و پرشتاب داشت کارهایش را انجام میداد. تا او دگمهی اول را ببندد، آرزو باقی دگمههایش را بست. کارش که تمام شد، برس را برداشت و روی مبل نشاندش. شده بود عروسکش. نمیفهمید چرا آنقدر عجله دارد. شروع به برس کشیدن روی موهایش کرد. بهخاطر تندی در کار، گاهی برس کف سرش میخ...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 27
تا صدایش کرد، از توی اتاق بیرون آمد و دوید سمتش. نفس را که بدون عصا و در حال دویدن دید، خستگیش پر کشید. انرژی به تنش نشست و چشمهایش را دُرُشت کرد: -ندو بابا. پات هنوز جون نداره. دخترک خندید و پرواز کرد سمتش. دستهایش را باز کرد و با دو گام بلند جلو رفت تا جلوی دویدن نفس را بگیرد. به سینهی هم...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 28
-منظورم اینه خوبه دیگه. خواهر و برادرامم قشنگ میشن و باهوش. بابا مهندس، مامان دکتر! کاملا متوجه بود نفس مانند طوطی تعلیم داده شده است و چیزی را تکرار میکند که خودش هم باورش ندارد. دندانهایش را به هم فشرد و گفت: -ای تو روحت آرزو. -چی؟ خدا را شکر کرد صدایش به گوش نفس نخورد: -مگه من گفتم بد...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 29
چشمهای خشمگینش مقابل ملکی پردهداری کرد. نفس عمیقی کشید تا تلافی تند دویدن از پلهها بیرون بریزد و ریههایش آزاد شود: -سلام قربان. احوال شریف! ملکی کلاهش را برداشت و سر نیمبندی مقابل آرش خم کرد: -سلام آقای مهندس. به برکت وجود شما حال و احوال تو این آپارتمان خوبه. خیلی از همسایگان بیرون این س...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 30
-بشین منو دنبال خودت نکش. آذر روی آخرین مبل تکنفره افتاد و چشمانش را به هم فشرد. باقی راه دیوار بود و یک دیوار بتنی چون آرش که مقابلش ایستاد: -دوستای دانشگاه همیشه خاطرات خوب نمیسازن. گول نخور. -استادمه. با کلمهای که شنید، کنار آذر روی کاناپه نشست: -چی؟ آذر چیزی نگفت. کمی که گذشت آرش ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 31
بعد از مشورتی که با همایونفر داشت، ترجیح دادند برای راهاندازی سالن جدید از پرسنل کارخانه استفاده کنند. از این جهت جلسهای با تعدادی از کارگران خط تولید و رانندهی چرثقیل گذاشت. مورد وثوقها، کاردانها و زرنگترها را به دفتر فراخواند تا در مورد کار جدید با آنها صحبت کند. تمامی افرادی که به حضو...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 32
-اونو کجا پیدا کردی؟ -گفتم که. دوست فابریک شریفیه. اون پیشنهادش داد. انصافا فکراشم بکره. جون میده واسه طراحی. خندید و گفت: -همیشهام با پردیس کشمکش داشت. دست آخرم پردیس میزد تو گوشش. خواست موافقت کند و بگوید هیچکدام طرحهای پردیس را نداشتند. اما زبان به دهان گرفت. پردیس جایی برای دفاع ن...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 33
زیر لب غُرید: -همینو کم داشتیم تو این موقعیت. حنانه از ماشین پیاده شد. شومیز کوتاهش کاملا بالا رفته و با پشت شلوار جینش چراغ سبز میداد. از بالا هم قربان شال سر نکردنش! خم شد توی ماشین و یک پایش بالا رفت. تصویر بدتر شد. معلوم نبود داشت چکار میکرد. چند نفر از کارگران توی محوطه را دید که میخش ش...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 34
تا به همایونفر برسد، با چند تن از کارگرها و مسوولانشان صحبتی اجمالی کرد و رد شد. مقابل همایونفر که رسید، بلند حرف زد تا با وجود دستگاهها، صدایش به گوش او برسد؛ -خدا قوت! خسته نباشید. پیرمرد که آمدنش را دیده بود، سری تکان داد: -شمام خسته نباشید. کارا چهطور پیش میره؟ دستگاهِ روشن اجازه نم...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 35
-پس مخالف نیستید. -تا امروز اصلا چنین مسئلهای به مغزم خطور نکرده بود. -به نظر من پتانسیل و جَنم کار تو این محیطو داره. زودم راه میفته. باهوشه! فقط به یه هول و تکون و قاطعیت تو کار نیاز داره. باید اینا رو بهش یاد داد. -تو آدمشناس خوبی هستی. اگه اینجوری تشخیص دادی، بیاد و اینجا کار کنه. ...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 36
-الو! -سلام. زنگ زدی یهو قطع کردی، دیگه خبری ازت نشد. نگران شدم. در حال پایین آمدن از پلهها گفت: -سلام، میخواستم باهات مفصل صحبت کنم کار پیش اومد، نشد. -خیر باشه. چیزی شده؟ -خیر و شرش پیش توئه! -پیش من؟ وارد محوطه شد و سمتی پیچید که تردد کارگران کمتر بود: -بستگی به جوابت داره. شاید بخ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 37
انگار آرزو با آن جمله خواباند توی گوشش. نصف مغزش خواب رفت و کف سرش شروع به مور مور کرد. نمیتوانست بپذیرد پردیس با یک بچه برگشته باشد و دنبال بچهی دیگرش میگردد. هر چه تلخی بود قورت داد. صورتش جمع شد از آن زهرِ خیالی: -مطمئنی پردیس بود؟ -شک دارم. از دور دیدمش. زودم رفت! -از نفس چیزی نپرسیدی؟ ...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 38
وارد دفتر که شد، حنانه از پشت پنجرهی رو به حیاط، سمتش برگشت. فهمید زیر نظرش داشته است. نوبخت با دیدن آرش، بااجازه"ای" گفت و سمت دری رفت که به سالن تولید وصل بود. همایونفر که جو را بلاتکلیف دید، به مبل کنار میزش اشاره کرد و گفت: -بفرما ببینم اوضاع سوله چجوریه آقای مهندس! پیرمرد با حرفش به آرش ...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 39
-میشه همه رو جمع کرد و یه روز انجام داد. من هفتهای یه بار میام کارخونه. -خودتون میدونید نمیشه. -وکالت میدم به... آرش تا انتهای حرف پیرمرد را خواند. داشت دست و پا میزد برای دختری که دست روی گلویش گذاشته بود. پیش از آنکه حرف همایونفر تمام شود، میان کلامش آمد: -ما مدیر داخلی میخوایم نه ...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان نفس هایم - پارت 40
نگاهی به در پهن انداخت. پایین در کمی تبله کرده و رنگها بیرون زده بود. آهنهای زنگ زده داشتند خودشان را نمایان میکردند. انگار از زمانی که جوانان آن خانه رفتند، کسی به آن خانه هم نرسیده بود. او هم بچهاش را به سینه گرفت و رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد. چندباری که مادر پردیس سراغش رفت تا به او و ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
