پارت یازده :

-فکر کنم اومد.
هیجانی توی صدای پیرمرد احساس کرد. تا خواست چیزی بگوید پیرمرد تندتند گفت:
-فردا می‌بینمت باهات حرف می‌زنم آرش جان. فعلا خداحافظ.
پیش از آنکه آرش حرفی بزند، تماس را قطع کرد. نفس به صندلی کنارش اشاره کرد:
-بشین دیگه بابا.
کنار نفس نشست و کفگیر دراز شده را از دست آذر گرفت. در همان‌حال نگاهش کرد. معلوم بود حال خاصی دارد. اولین کفگیر برنج را توی بشقاب نفس ریخت و گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    زیبا ودوست دارم بدونم پردیس چرا نیست🤔

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    کمی دیگه بخونید و در راستای داستان پیش برید دلیل غیبت پردیس هم کم‌کم مشخص میشه

    ۱ سال پیش
  • المیرا

    1

    چقدر جالبه. انگار بین اعضای خانواده هستی

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم از محبتتون

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    رمان جالبی میدون مثل بقیه رمانهاتون چالش داره🙏

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزم. مرسی از توجهتون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️